در بيان موتات اربعه
موت ابيض که هست جوع و عطش
در رياضات با شروط رشاد
اين سحابي است يمطر الحکمه
در احاديث عالي الاسناد
ابيضاض و صفا همي آرد
عکس البطنة تميت فؤاد
موت اخضر مرقع اندوزيست
در زني چون دراعه ي زهاد
ادامه شعر
سده : ششم
اشعار : ۷۵
دیوان یا کتاب : دیوان خیام
حکیم ابوالفتح غیاث الدین عمربن ابراهیم نیشابوری معروف به خیام یا خیامی از ریاضیدانان ،طبیبان وحکیمان نام آور ایرانی درقرن پنجم وششم هجری است ودر نیشابور به دنیا آمده است.تاریخ زندگی او باروایات افسانه آمیز درهم آمیخته است به موجب این روایات وی با حسن صباح وخواجه نظام الملک هم درس بوده است واین بعید به نظر می رسد.همچنین اورا در امر تهیه ی زیج جلالی (۴۶۷ه) درشمار سایر دانشمندان ذکر کرده اند که خالی از اشکال نیست.
خوبان همه چو صورت تو دلنشين چو جاني
گر گوش حق شنو هست هم ايني و هم آني
از شوق روي دلبر دارم دلي بر آذر
اي پرده دار آن در زان پرده کي نشاني
با دوست همنشينيم و ز هجر او دلم خون
تا سر اين بگويد کويار نکته داني
هر دل که نور حق ديد جز نور حق نباشد
ني نزد او زميني است ني پيشش آسماني
ادامه شعرخاک در تو ما را به زآب زندگاني
در سر هواي سروت عمريست جاوداني
هر درد و غم که داري خواهم بجان که باشد
درد ازتوعافيت ها غم از تو شادماني
دست شکستگان گير اي صاحب مروت
فرياد خستگان رس اي آنکه ميتواني
نبود پناه ما را جز خاک آستانت
رو بر درکه آريم گر از درت براني
ادامه شعرتا دل اندر نظر آورده نگار عجبي
ز اشک خونين برخم کرده نگار عجبي
کرده از خون شهيدان کف سيمين گلرنگ
بسته تهمت بحنا حيله شعار عجبي
سر سير چمنم نيست چه در حسن تو راست
ز رياحين و گل و سبزه بهار عجبي
بازوي حسن تو نازم که ز چشم و ابروت
بکمندي عجب افکنده شکار عجبي
ادامه شعربر قامت تو شد راست دنياي کن فکاني
بر تارک تو زيبا است اکليل من رآني
از يکدمت نخستين جانبازي است برطين
چون زهره ي رياحين از باده مهرگاني
هستي بر انبيا شه فرمانبرت که و مه
تاج تولي مع الله حق را تو نور ثاني
برتر نشست از املاک شاه سرير لولاک
آن شب که شد برافلاک از بزم ام هاني
ادامه شعرآنچه در مدرسه عمريست که اندوختمي
بيکي عشوه ساقي همه بفروختمي
در دبستان ازل روز نخست از استاد
بجز از درس غم عشق نياموختمي
نقشت اي سرو قباپوش نشستي بر دل
ديده ي دل بدو کون از همه بفروختمي
مستي و باده کشي ها که شدي پيشه ي ما
شيوه هائي است که از چشم تو آموختمي
ادامه شعرچون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
سجاده زاهدان را درد و قمار ما را
جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان
آن نیست جای رندان با آن چکار ما را
گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند
می زاهدان ره را درد و خمار ما را
درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
شادیش مصلحان را غم یادگار ما را
ادامه شعرای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر
چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
ادامه شعرعلم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند
شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
ادامه شعرز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را
ز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را
سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن
به بلبل میبرد از گل صبا صد گونه بشری را
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی
بسوزی خرقه ی دعوی بیابی نور معنی را
ادامه شعربار دگر شور آورید این پیر درد آشام را
صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما
چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد
در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما
پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس
دایم یکی گوییم و بس تا شد دو عالم رام ما
بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد
از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما
ادامه شعرچون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
سجاده زاهدان را درد و قمار ما را
جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان
آن نیست جای رندان با آن چکار ما را
گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند
می زاهدان ره را درد و خمار ما را
درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
شادیش مصلحان را غم یادگار ما را
ادامه شعرای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر
چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
ادامه شعرعلم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند
شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
ادامه شعرز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را
ز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را
سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن
به بلبل میبرد از گل صبا صد گونه بشری را
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی
بسوزی خرقه ی دعوی بیابی نور معنی را
ادامه شعربار دگر شور آورید این پیر درد آشام را
صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما
چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد
در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما
پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس
دایم یکی گوییم و بس تا شد دو عالم رام ما
بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد
از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما
ادامه شعر