chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

۱

شاعر عطار| غزلیات

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

۲

شاعر عطار| غزلیات

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی

برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را

گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی

بسوزی خرقه ی دعوی بیابی نور معنی را

۳

شاعر عطار| غزلیات

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

۴

شاعر عطار| غزلیات

گفتم اندر محنت و خواری مرا

چون ببینی نیز نگذاری مرا

بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

دست ندهد جز به دشواری مرا

از می عشقت چنان مستم که نیست

تا قیامت روی هشیاری مرا

گر به غارت می‌بری دل باک‌ نیست

دل تو را باد و جگرخواری مرا

انتخاب سردبیر

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه اشعار

۱۲

ای عجب دردیست دل را بس عجب

مانده در اندیشه ی آن روز و شب

اوفتاده در رهی بی پای و سر

همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

چند باشم آخر اندر راه عشق

در میان خاک و خون در تاب و تب

پرده برگیرند از پیشان کار

هر که دارند از نسیم او نسب

ادامه شعر

۷

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را

صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما

چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد

در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما

پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس

دایم یکی گوییم و بس تا شد دو عالم رام ما

بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد

از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما

ادامه شعر

۸

چون شدستی ز من جدا صنما

ملتقی لم ترکت فی ندما

حق میان من و تو آگاه است

هو یکفی من الذی ظلما

ور به دست تو آمده است اجلم

قد رضیت بما جری قلما

گشت فانی ز خویش چون عطار

گفت غیر از وجود حق عدما

ادامه شعر
فال حافظ نیت کنید و اشاره بفرمایید

دیوان های منتخب

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه اشعار

هر روز یک شاعر

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه اشعار

خیام

حکیم ابوالفتح غیاث الدین عمربن ابراهیم نیشابوری

سده : ششم

اشعار : ۷۵

دیوان یا کتاب : دیوان خیام

زندگی نامه

حکیم ابوالفتح غیاث الدین عمربن ابراهیم نیشابوری معروف به خیام یا خیامی از ریاضیدانان ،طبیبان وحکیمان نام آور ایرانی درقرن پنجم وششم هجری است ودر نیشابور به دنیا آمده است.تاریخ زندگی او باروایات افسانه آمیز درهم آمیخته است به موجب این روایات وی با حسن صباح وخواجه نظام الملک هم درس بوده است واین بعید به نظر می رسد.همچنین اورا در امر تهیه ی زیج جلالی (۴۶۷ه) درشمار سایر دانشمندان ذکر کرده اند که خالی از اشکال نیست.

ادامه زندگی نامه

شاعران برگزیده

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه اشعار
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

در بيان موتات اربعه

موت ابيض که هست جوع و عطش

در رياضات با شروط رشاد

اين سحابي است يمطر الحکمه

در احاديث عالي الاسناد

ابيضاض و صفا همي آرد

عکس البطنة تميت فؤاد

موت اخضر مرقع اندوزيست

در زني چون دراعه ي زهاد

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

خوبان همه چو صورت تو دلنشين چو جاني

خوبان همه چو صورت تو دلنشين چو جاني

گر گوش حق شنو هست هم ايني و هم آني

از شوق روي دلبر دارم دلي بر آذر

اي پرده دار آن در زان پرده کي نشاني

با دوست همنشينيم و ز هجر او دلم خون

تا سر اين بگويد کويار نکته داني

هر دل که نور حق ديد جز نور حق نباشد

ني نزد او زميني است ني پيشش آسماني

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

دلا ديريست دور از دلستاني

دلا ديريست دور از دلستاني

جدا از بارگاه لامکاني

سوي ملک مغان کردي سفرها

براي دوستان گو ارمغاني

همه ياران بنزلگه غنودند

تو با اين ديو رهزن همعناني

کجا پوئي روان آلوده مهلا

بشا دروان سلطاني رواني

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

الاقد صاد عقلي بالدلالي

الاقد صاد عقلي بالدلالي

بتي شيرين کلامي خورد سالي

ظريفي مهوشي آشوب شهري

‌‌مليح ذوالمحاسن و المعالي

هوالسفاح سفاک الدمائي

هوالفتان فتاک الوصالي

شفاهک قد تروي کالشقايق

‌و صدغک قد تلوي کالحبالي

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

صبا برگو بآن شيرين که گاهي

صبا برگو بآن شيرين که گاهي

چه باشد گر کني برما نگاهي

اگر بر ما گدايان رحمت آري

تو کاندر کشور دل پادشاهي

مدام از عمر برخوردار باشي

اجب ربي رجائي يا الهي

جفا از حد مبر جانا که ترسم

بسوزانم دو عالم را به آهي

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

خاک در تو ما را به زآب زندگاني

خاک در تو ما را به زآب زندگاني

در سر هواي سروت عمريست جاوداني

هر درد و غم که داري خواهم بجان که باشد

درد ازتوعافيت ها غم از تو شادماني

دست شکستگان گير اي صاحب مروت

فرياد خستگان رس اي آنکه ميتواني

نبود پناه ما را جز خاک آستانت

رو بر درکه آريم گر از درت براني

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

تا دل اندر نظر آورده نگار عجبي

تا دل اندر نظر آورده نگار عجبي

ز اشک خونين برخم کرده نگار عجبي

کرده از خون شهيدان کف سيمين گلرنگ

بسته تهمت بحنا حيله شعار عجبي

سر سير چمنم نيست چه در حسن تو راست

ز رياحين و گل و سبزه بهار عجبي

بازوي حسن تو نازم که ز چشم و ابروت

بکمندي عجب افکنده شکار عجبي

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

بر قامت تو شد راست دنياي کن فکاني

بر قامت تو شد راست دنياي کن فکاني

بر تارک تو زيبا است اکليل من رآني

از يکدمت نخستين جانبازي است برطين

چون زهره ي رياحين از باده مهرگاني

هستي بر انبيا شه فرمانبرت که و مه

تاج تولي مع الله حق را تو نور ثاني

برتر نشست از املاک شاه سرير لولاک

آن شب که شد برافلاک از بزم ام هاني

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

آنچه در مدرسه عمريست که اندوختمي

آنچه در مدرسه عمريست که اندوختمي

بيکي عشوه ساقي همه بفروختمي

در دبستان ازل روز نخست از استاد

بجز از درس غم عشق نياموختمي

نقشت اي سرو قباپوش نشستي بر دل

ديده ي دل بدو کون از همه بفروختمي

مستي و باده کشي ها که شدي پيشه ي ما

شيوه هائي است که از چشم تو آموختمي

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۱۲

ای عجب دردیست دل را بس عجب

مانده در اندیشه ی آن روز و شب

اوفتاده در رهی بی پای و سر

همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

چند باشم آخر اندر راه عشق

در میان خاک و خون در تاب و تب

پرده برگیرند از پیشان کار

هر که دارند از نسیم او نسب

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

عدل و انصاف و راستی باید

عدل و انصاف و راستی باید

ور خزینه تهی بود شاید

نکند هرگز اهل دانش و داد

دل مردم خراب و گنج آباد

پادشاهی که یار درویشست

پاسبان ممالک خویشست

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۱

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۳

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۴

گفتم اندر محنت و خواری مرا

چون ببینی نیز نگذاری مرا

بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

دست ندهد جز به دشواری مرا

از می عشقت چنان مستم که نیست

تا قیامت روی هشیاری مرا

گر به غارت می‌بری دل باک‌ نیست

دل تو را باد و جگرخواری مرا

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در وصف بهار

علم دولت نوروز به صحرا برخاست

زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری

که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

تا رباید کله قاقم برف از سر کوه

یزک تابش خورشید به یغما برخاست

طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۲

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی

برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را

گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی

بسوزی خرقه ی دعوی بیابی نور معنی را

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۱۶

جان اگر می ندهی صحبت جانان مطلب

گرنه ای خضر برو چشمه ی حیوان مطلب

چون ترا دیو هوی نیست بفرمان باری

طمع خام مبر ملک سلیمان مطلب

دعوی عشق کنی و سر و سامان طلبی

لایق عشق نباشد سر و سامان مطلب

شادی دل ز غم عشق پراکنده مجوی

راحت جان زخم جعد پریشان مطلب

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۷

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را

صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما

چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد

در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما

پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس

دایم یکی گوییم و بس تا شد دو عالم رام ما

بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد

از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۱۲

ای عجب دردیست دل را بس عجب

مانده در اندیشه ی آن روز و شب

اوفتاده در رهی بی پای و سر

همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

چند باشم آخر اندر راه عشق

در میان خاک و خون در تاب و تب

پرده برگیرند از پیشان کار

هر که دارند از نسیم او نسب

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

عدل و انصاف و راستی باید

عدل و انصاف و راستی باید

ور خزینه تهی بود شاید

نکند هرگز اهل دانش و داد

دل مردم خراب و گنج آباد

پادشاهی که یار درویشست

پاسبان ممالک خویشست

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۱

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۳

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۴

گفتم اندر محنت و خواری مرا

چون ببینی نیز نگذاری مرا

بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

دست ندهد جز به دشواری مرا

از می عشقت چنان مستم که نیست

تا قیامت روی هشیاری مرا

گر به غارت می‌بری دل باک‌ نیست

دل تو را باد و جگرخواری مرا

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در وصف بهار

علم دولت نوروز به صحرا برخاست

زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری

که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

تا رباید کله قاقم برف از سر کوه

یزک تابش خورشید به یغما برخاست

طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۲

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی

برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را

گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی

بسوزی خرقه ی دعوی بیابی نور معنی را

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۱۶

جان اگر می ندهی صحبت جانان مطلب

گرنه ای خضر برو چشمه ی حیوان مطلب

چون ترا دیو هوی نیست بفرمان باری

طمع خام مبر ملک سلیمان مطلب

دعوی عشق کنی و سر و سامان طلبی

لایق عشق نباشد سر و سامان مطلب

شادی دل ز غم عشق پراکنده مجوی

راحت جان زخم جعد پریشان مطلب

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۷

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را

صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما

چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد

در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما

پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس

دایم یکی گوییم و بس تا شد دو عالم رام ما

بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد

از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما

ادامه شعر

عکس نوشته

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه عکس نوشته ها

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید