تا دل اندر نظر آورده نگار عجبي
ز اشک خونين برخم کرده نگار عجبي
کرده از خون شهيدان کف سيمين گلرنگ
بسته تهمت بحنا حيله شعار عجبي
سر سير چمنم نيست چه در حسن تو راست
ز رياحين و گل و سبزه بهار عجبي
بازوي حسن تو نازم که ز چشم و ابروت
بکمندي عجب افکنده شکار عجبي
گشت بيماري دل به که برآورد آن سرو
از زنخ سيب، ز پستان دو انار عجبي
طعمه لخت دل و جا کنج قفس شربم خون
دارم ازدايره ي چرخ مدار عجبي
سخن از دوزخ و فردوس باسرار مگوي
وصل و هجرش بودم جنت و نار عجبي