chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

ديوان حاج ملا هادي سبزواري

شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

الا يا ايها الورقي ثري تثوي اط...

الا يا ايها الورقي ثري تثوي اطلعن عنها

که اندر عالم قدسي تو را باشد نشيمنها

قد استوکرت في مهوي العواسق عن وري صفحا

خوشا وقتي که بودت با هم آوازان پريدنها

برون آي از حجاب تن بپر بر ساحت گلشن

کني تا چند از روزن نظر بر طرف گلشنها

تو سيمرغ همايوني که عالم زير پرداري

چسان با اين شکوه و فر گزيدي کنج گلخنها

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

اي که پنداري که نبود حشمت و جا...

اي که پنداري که نبود حشمت و جاهي تو را

هست شرق و غرب عالم ماه تا ماهي تو را

از پيش تا چند گردي کو بکو و در بدر

رو بخويش آور که هست از خود باو راهي تو را

گام نه اول بره پس از خود اي سالک بره

زان نه ي آگه که از خود هست آگاهي تو را

گر خدا خواهي تو خود خواهي بنه در گوشه اي

تا که خود خواهي شود عين خدا خواهي تو را

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

تغييري اي صنم بده اطوار خويش ر...

تغييري اي صنم بده اطوار خويش را

مپسند بر من اين همه آزار خويش را

هرگز نيامدي و تسلي دهم چو طفل

هردم ز مقدمت دل بيمار خويش را

پرمايه را نظر بفرومايه عيب نيست

يکره ببين ز لطف خريدار خويش را

مرغان ز آشيانه برون افتاده ايم

گم کرده ايم ما ره گلزار خويش را

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

رشته ي تسبيح بگسستيم ما

رشته ي تسبيح بگسستيم ما

بر ميان زنار بربستيم ما

جز غمت کو بود با ما همنفس

در بروي جملگي بستيم ما

پيشه ي ما رندي و ميخواره گيست

شيشه ي ناموس بشکستيم ما

بوالعجب بين بي مي و مطرب تمام

همچو چشم مست او مستيم ما

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

دل بسته نقش چهره ي دلدار خويش...

دل بسته نقش چهره ي دلدار خويش را

دارد ديار صورت ديار خويش را

هم تيره طبع خاکي و هم نور نور پاک

بنگر ز خويش نور خود و نار خويش را

پيمان همي شکستي و بيگانه خو شدي

ز اغيار فرق مي نکني يار خويش را

بر خويش بود عاشق و آيينه خانه ساخت

تا بنگرد در آينه ديدار خويش را

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

از آن زلف پريشانيم چون سنبل پر...

از آن زلف پريشانيم چون سنبل پريشانها

وز آن چاک گريبانيم چاک اندر گريبانها

چو يک معني که پوشاني بگوناگون عباراتي

حجار پرتو رخساره ي جانانه شد جانها

مريض کشور عشقم عجب نبود اگر باشد

مرا بالين ز خاره بستر از ريگ بيابانها

نگردد گرد نعش زهرآلودم سگ کويت

ز بس بر جسم بيمارم زدي پر زهر پيکانها

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

اي قد تو سرو بوستانها

اي قد تو سرو بوستانها

وي روي تو ماه آسمانها

گل جيب دريده تا فتاده

آوازه ي تو بگلستانها

خوبان بجهان بسي بود ليک

آن تو کجا و آن آنها

صبري بده اي خداي بلبل

يا مرحمتي بباغبانها

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

گرفته سبزه و گل روي صحرا

گرفته سبزه و گل روي صحرا

سقاک الله ساقي هات خمراً

ز هجرانت بسوزيم و بسازيم

لعل الله يحدث بعد امراً

وفا در عهد حسنت گشته ناياب

احسن العهد للحسناه يدري

ز لعلت جرعه ي روزي چشيديم

فاحسوا من دمآء القلب دهراً

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

اي نام خوش تو بر زبان ها

اي نام خوش تو بر زبان ها

وي ياد تو زينت بيانها

از مهر رخت چو ذره هستند

در رقص و سماع آسمانها

مرغان ترانه سنج خوانند

وصف رخ تو به بوستانها

اندر ره عشق بي سرانجام

درياهائي است بيکرانها

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

اي جان جهانيان فدايت

اي جان جهانيان فدايت

مردند سمنبران برايت

در دولت حسن صد چو يوسف

در يوزه گر در سرايت

صد خرمن حسن داري اي ماه

ليکن نبود جوي وفايت

کي نوش کند ز چشمه ي خضر

آنکو زده جام غمزدايت

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

اي ذات تو ز اغراض و صفات آمده...

اي ذات تو ز اغراض و صفات آمده پاک

کوتاه ز دامان تو دست ادراک

‌‌در هرچه نظر کنم تو آئي به نظر

‌‌لاظاهر في الوجود والله سواک

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

اي از تو بهر چمن بهر گل بوئي

اي از تو بهر چمن بهر گل بوئي

هر چيزي را بياد تو ياهوئي

کوي تو بود کعبه ي مقصود همه

‌‌اقطار بمرکز آيد از هر سوئي

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

برداشته ام دو دست از بهر دعا

برداشته ام دو دست از بهر دعا

اي شاه دو عالم بنگر سوي گدا

دادي بمن اذن ذکر نامت از لطف

‌‌ورنه تو کجا و من بي رتبه کجا

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

دلدار چو مغز است و جهان جمله چ...

دلدار چو مغز است و جهان جمله چو پوست

نايد بنظر مرا بجز جلوه ي دوست

مردم ره کعبه و حرم پيمايند

‌‌در ديده ي اسرار همه خانه اوست

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

اي حاجب ابروي تو هر ابروئي

اي حاجب ابروي تو هر ابروئي

از روي تو آب روي هر دلجوئي

حسن همه زان تست بل عشق همه

‌‌در هر کوئي ز تست گفتگوئي

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

مائيم ز قيد هر دو عالم رسته

مائيم ز قيد هر دو عالم رسته

جز عشق تو بر جمله در دل بسته

المنة لله که شديم آخر کار

‌‌پيوسته بجانان و ز جان بگسسته

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

مائيم که آئينه ي روي شاهيم

مائيم که آئينه ي روي شاهيم

وز سر دل خود بخدا آگاهيم

چون يوسف از اخوانش از اغواي توي

‌‌بس صاحب جاهيم و بقعر چاهيم

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

با غير علي کيم سرو برگ بود

با غير علي کيم سرو برگ بود

جز نور علي نيست اگر درک بود

گويند دم مرگ توان ديد او را

‌‌اي کاش که هر دمم دم مرگ بود

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

رباعي بلسان الحقيقة المحمديه

عالم صفت حسن سرا پاي من است

افلاک و عناصر همه اعضاي من است

در حيرتم از نظم عجيبي که مراست

‌‌آغاز سرانجام همه پاي من است

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

دگر بارم افتاده شوري به سر

دگر بارم افتاده شوري به سر

بجانم شده آتشي شعله ور

که دستار تقوي ز سرافکنم

ز پاکنده ي نام را بشکنم

ملولم از اين خرقه و طيلسان

که بتها است در آستينم نهان

تو بنماي آن چهره ي آتشين

که آتش فتد در بت و آستين

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

خداوندا دلم لبريز غم کن

خداوندا دلم لبريز غم کن

درون درد پروردي کرم کن

پر از نوش محبت کن اياغم

ز جام عاشقي تر کن دماغم

ز صهباي شهودم کن چنان مست

که نشناسم سر از پا پاي از دست

کليد گنج معني کن بيانم

شکر بار از حقيقت کن زبانم

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

و له في عدم وصول المکاتب في بع...

بر طرق اسکندر آورده است سد

که نه پيکي نه پيامي ميرسد

شد سواد ديده ي مردم مداد

يا سويداي دل اهل وداد

کار کاغذ صنعت قرطاس شد

يا که خود اقمار يا اشماس شد

گر قصب غالي بود همچون قصب

ليک بس عالي است کالاي نسب

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

و له في ذم الدنيا الدنيه

ديده باشي ز کودکان صغير

شود اين يک وزير و آن يک متر

حکمراني شاه بر اورنگ

هست تخمين ساعتيش درنگ

از چه آن سلطنت مجازي شد

نام آن پادشاه بازي شد

زانکه نسبت بعمر آن کودک

في المثل آنزمان بود صد يک

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

حکايت

پادشاهي دُر ثميني داشت

بهر انگشتري نگيني داشت

خواست نقشي که باشدش دو ثمر

هر زبان کافکند بنقش نظر

وقت شادي نگيردش غفلت

گاه انده نباشدش محنت

هرچه فرزانه بود آن ايام

کرد انديشه ي ولي بدخام

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

اي تو همساز من و هم سوزم

اي تو همساز من و هم سوزم

وي رخت اختر شب افروزم

همه آيينه و تو جلوه گري

همه را از همه تو درنظري

همه گر فرد شعله مي بودي

گوي وحدت زجمله بربودي

ز آنکه هرجا دوئي بود درشيء

متخلل بود در او جزوي

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

سؤال و جواب

سؤال عاليجناب مستطاب آقا ميرزا باباي گرگاني در حين توقف سبزوار از حضرت قطب الاقطاب صدر المتألهين و هادي المضلين سرکار حاجي ملا هادي سبزواري قدس الله اسراره و نور مزاره:

بسم الله الرحمن الرحيم

اي حکيمي که چون تو فرزندي

مادر دهر در زمانه نزاد

وادي عشق را توئي هادي

سالکان طريق را تو مراد

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

في الموت الذاتي

موت ذاتي ترقي اکوان است

سوي وحدت ز عالم اضداد

رفتن نطفه از جهان گياه

سوي حيوان پس از مقام جماد

همچنين نفس سوي عقل و عقول

شود ابدال بعد از آن اوتاد

هرچه اندوخت در عوالم پست

در جهان بلند ساخت زياد

ادامه شعر
شاعر اسرار | ديوان حاج ملا هادي سبزواري

در بيان موتات اربعه

موت ابيض که هست جوع و عطش

در رياضات با شروط رشاد

اين سحابي است يمطر الحکمه

در احاديث عالي الاسناد

ابيضاض و صفا همي آرد

عکس البطنة تميت فؤاد

موت اخضر مرقع اندوزيست

در زني چون دراعه ي زهاد

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید