chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

ديوان صائب تبريزي جلد ۱

شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۱

۱

اگر نه مد بسم الله بودي تاج عنوان ها

نگشتي تا قيامت نوخط شيرازه، ديوان ها

نه تنها کعبه صحرايي است، دارد کعبه ي دل هم

به گرد خويشتن از وسعت مشرب بيابان ها

به فکر نيستي هرگز نمي افتند مغروران

اگر چه صورت مقراض لا دارد گريبان ها

سر شوريده اي آورده ام از وادي مجنون

تهي سازيد از سنگ ملامت جيب و دامان ها

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۱

۲

آنچنان کز رفتن گل، خار مي ماند به جا

از جواني حسرت بسيار مي ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک رفتار مي ماند به جا

نيست غير از رشته ي طول امل چون عنکبوت

آنچه از ما بر در و ديوار مي ماند به جا

کامجويي غير ناکامي ندارد حاصلي

در کف گلچين ز گلشن خار مي ماند به جا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۱

۳

نغمه آرام از من ديوانه مي سازد جدا

خواب را از ديده اين افسانه مي سازد جدا

پرده ي شرم است مانع در ميان ما و دوست

شمع را فانوس از پروانه مي سازد جدا

موج از دامان دريا بر ندارد دست خويش

جان عاشق را که از جانانه مي سازد جدا؟

هر کجا سنگين دلي در سنگلاخ دهر هست

سنگ از بهر من ديوانه مي سازد جدا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۱

۴

جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا

در صدف از راه غلطاني گهر باشد جدا

از فشردن غوطه در درياي وحدت مي زند

گر چه از هم بند بند نيشکر باشد جدا

رشته ي سازي است کز مضراب دور افتاده است

دردمندان را رگي کز نيشتر باشد جدا

خازن گنج گهر را دور باشي لازم است

نيست ممکن کوه را تيغ از کمر باشد جدا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۱

۵

شد به دشواري دل از لعل لب دلبر جدا

اين کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا

نقش هستي را به آساني ز دل نتوان زدود

بي گداز از سکته هيهات است گردد زر جدا

آگه است از حال زخم من جدا از تيغ او

با دهان خشک شد هر کس که از کوثر جدا

کار هر بي ظرف نبود دل ز جان برداشتن

زان لب ميگون به تلخي مي شود ساغر جدا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۱

۶

خط نمي سازد مرا زان لعل جان پرور جدا

تشنه کي گردد به تيغ موج از کوثر جدا

سبزه ي خط لعل سيراب ترا بي آب کرد

آب را هر چند نتوان کرد از گوهر جدا

از دل خونگرم ما پيکان کشيدن مشکل است

چون توان کردن دو يکدل را ز يکديگر جدا؟

مي کند روز سيه بيگانه ياران را ز هم

خضر در ظلمات مي گردد ز اسکندر جدا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۱

۷

با خودي هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا

هر که از خود شد جدا، شد از غم عالم جدا

نان جو خور، در بهشت جاودان پاينده باش

کز بهشت از خوردن گندم شده است آدم جدا

تا ترا چون گل درين گلزار باشد خرده اي

ديده ي شوري بود هر قطره ي شبنم جدا

دور گشتن از سبکروحان بود بر دل گران

مي شود سنگين چو عيسي گردد از مريم جدا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۱

۸

گر چه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا

نيستند اما به وقت گير و دار از هم جدا

مستي و مخموري از هم گر چه دور افتاده اند

نيست در چشم تو مستي و خمار از هم جدا

لرزد از بيم جدايي استخوانم بند بند

هر کجا بينم فلک سازد دو يار از هم جدا

نشأه و مي را نمايد با کمال اتحاد

از نگاهي چشم شور روزگار از هم جدا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۱

۹

مي شوند از سرد مهري دوستان از هم جدا

برگها را مي کند باد خزان از هم جدا

قطره شد سيلاب و واصل شد به درياي محيط

تا به کي باشيد اي بي غيرتان از هم جدا؟

گر دو بي نسبت به هم صد سال باشند آشنا

مي کند بي نسبتي در يک زمان از هم جدا

در نگيرد صحبت پير و جوان با يکدگر

تا به هم پيوست، شد تير و کمان از هم جدا

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید