chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

ديوان حافظ شيرازي

شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

۱

الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل‌ها

به بوي نافه‌اي کاخر صبا زان طره بگشايد

ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم

جرس فرياد مي‌دارد که بربنديد محمل‌ها

به مي سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد

که سالک بي‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

۲

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ي سالوس

کجاست دير مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه ي رباب کجا

ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

۳

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقي مي باقي که در جنت نخواهي يافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

۴

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بيابان تو داده‌اي ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدي نکند طوطي شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل

که پرسشي نکني عندليب شيدا را

به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر

به بند و دام نگيرند مرغ دانا را

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

۵

دل مي‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخيز

باشد که بازبينيم ديدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا

در حلقه ي گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

۶

به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را

که به شکر پادشاهي ز نظر مران گدا را

ز رقيب ديوسيرت به خداي خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را

مژه سياهت ار کرد به خون ما اشارت

ز فريب او بينديش و غلط مکن نگارا

دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي

تو از اين چه سود داري که نمي‌کني مدارا

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

۷

صوفي بيا که آينه صافيست جام را

تا بنگري صفاي مي لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاين حال نيست زاهد عالي مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچين

کان جا هميشه باد به دست است دام را

در بزم دور يک دو قدح درکش و برو

يعني طمع مدار وصال دوام را

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

۸

ساقيا برخيز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ايام را

ساغر مي بر کفم نه تا ز بر

برکشم اين دلق ازرق فام را

گر چه بدناميست نزد عاقلان

ما نمي‌خواهيم ننگ و نام را

باده درده چند از اين باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

۹

رونق عهد شباب است دگر بستان را

مي‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

اي صبا گر به جوانان چمن بازرسي

خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را

گر چنين جلوه کند مغبچه ي باده فروش

خاکروب در ميخانه کنم مژگان را

اي که بر مه کشي از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

الا اي آهوي وحشي کجائي

الا اي آهوي وحشي کجائي

مرا با توست چندين آشنائي

دو تنها و دو سرگردان دو بي کس

دد و دامت کمين از پيش و از پس

بيا تا حال يکديگر بدانيم

مراد هم بجوئيم ار توانيم

که مي‌بينم که اين دشت مشوش

چرا گاهي ندارد خرم و خوش

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

بيا ساقي آن مي که حال آورد

بيا ساقي آن مي که حال آورد

کرامت فزايد کمال آورد

به من ده که بس بي‌دل افتاده‌ام

وزين هر دو بي‌حاصل افتاده‌ام

بيا ساقي آن مي که عکسش ز جام

به کيخسرو و جم فرستد پيام

بده تا بگويم به آواز ني

که جمشيد کي بود و کاووس کي

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

تو نيک و بد خود هم از خود بپرس...

تو نيک و بد خود هم از خود بپرس

چرا بايدت ديگري محتسب

و من يتق الله يجعل له

و يرزقه من حيث لا يحتسب

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

سراي مدرسه و بحث علم و طاق و ر...

سراي مدرسه و بحث علم و طاق و رواق

چه سود چون دل دانا و چشم بينا نيست

سراي قاضي يزد ارچه منبع فضل است

خلاف نيست که علم نظر در آنجا نيست

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه...

آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه

که در اين مزرعه جز دانه ي خيرات نکشت

ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف

که به گلشن شد و اين گلخن پر دود بهشت

آنکه ميلش سوي حق‌بيني و حق‌گوئي بود

سال تاريخ وفاتش طلب از ميل بهشت

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

بهاء الحق و الدين طاب مثواه

بهاء الحق و الدين طاب مثواه

امام سنت و شيخ جماعت

چو مي‌رفت از جهان اين بيت مي‌خواند

بر اهل فضل و ارباب براعت

به طاعت قرب ايزد مي‌توان يافت

قدم در نه گرت هست استطاعت

بدين دستور تاريخ وفاتش

برون آر از حروف قرب طاعت

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

قوت شاعره ي من سحر از فرط ملال...

قوت شاعره ي من سحر از فرط ملال

متنفر شده از بنده گريزان ميرفت

نقش خوارزم و خيال لب جيحون مي‌بست

با هزاران گله از ملک سليمان مي‌رفت

مي‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت

من همي‌ديدم و از کالبدم جان مي‌رفت

چون همي‌ گفتمش اي مونس ديرينه ي من

سخت مي‌گفت و دل‌آزرده و گريان مي‌رفت

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

رحمان لايموت چو آن پادشاه را

رحمان لايموت چو آن پادشاه را

ديد آن چنان کز او عمل الخير لايفوت

جانش غريق رحمت خود کرد تا بود

تاريخ اين معامله رحمان لايموت

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

به عهد سلطنت شاه شيخ ابواسحاق...

به عهد سلطنت شاه شيخ ابواسحاق

به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد

نخست پادشهي همچو او ولايت بخش

که جان خويش بپرورد و داد عيش بداد

دگر مربي اسلام شيخ مجدالدين

که قاضي‌اي به از او آسمان ندارد ياد

دگر بقيه ي ابدال شيخ امين الدين

که يمن همت او کارهاي بسته گشاد

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید