chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

کلیات شمس تبریزی جلد ۶

شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۶

۲۶۱۵

هم پهلوی خم سر نه، ای خواجه ی هرجایی

پرهیز ز هشیاران، وز مردم غوغایی

هشیار به سگ ماند، جز جنگ نمی داند

تو جنس سگ کهفی، از جنگ مبرایی

سر بر در خمخانه، زد آن سگ فرزانه

چون دید در آن درگه، شکر و شکرافزایی

بیرون مرو ای خواجه، زین صورت دیباجه

این جاست تماشاها، تو مرد تماشایی

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۶

۲۶۱۶

من نیت آن کردم تا باشم سودایی

نیت ز کجا گنجد، اندر دل شیدایی؟!

مجنونی من گشته، سرمایه ی صد عاقل

وین تلخی من گشته، دریای شکرخایی

زیر شجر طوبی، دیدم صنمی خوبی

بس فتنه و آشوبی، افکنده ز زیبایی

از من دو جهان شیدا، وز من همه سر پیدا

فارغ ز شب و فردا، چون باشم فردایی

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۶

۲۶۱۷

عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی!

لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی

ایمان ز سر زلفت، زنار عجب بندد

کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی

ای از پس صد پرده، درتافته رخسارت

تا عالم خاکی را از عشق برآرایی

جان دوش ز سرمستی، با عشق تو عهدی کرد

جان بود در آن بیعت، با عشق به تنهایی

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۶

۲۶۱۸

جانا نظری فرما، چون جان نظرهایی

چون گویم: «دل بردی» چون عین دل مایی؟!

جان ها همه پا کوبد، آن لحظه که دل کوبی

دل نیز شکر خاید، آن دم که جگر خایی

تن روح برافشاند، چون دست برافشانی

مرده ز تو حال آرد، چون شعبده بنمایی

گر جور و جفا اینست، پس گشت وفا کاسد

ای دل، به جفای او، جان باز چه می پایی؟!

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۶

۲۶۱۹

گل گفت مرا «نرمی از خار چه می جویی؟»

گفتم که: «در این سودا هشیار چه می جویی؟!

گفتا که: «در این سودا دلدار تو کو؟ بنما»

گفتم: «نشدی بی دل، دلدار چه می جویی؟!

گفتا: «هله مستانه، بنما ره خمخانه»

گفتم که: «برو طفلی خمار چه می جویی؟!

گفتا: «ز چه بی هوشی؟ بنمای چه می نوشی؟»

گفتم: «برو ای مسکین، هشدار، چه می جویی؟

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۶

۲۶۲۰

ای دل به ادب بنشین، برخیز ز بد خویی

زیرا به ادب یابی آن چیز که می گویی

حاشا که چنان سودا، یابند بدین صفرا

هیهات چنان رویی، یابند به بی رویی

در عین نظر بنشین، چون مردمک دیده

در خویش بجو ای دل آن چیز که می جویی

بگریز ز همسایه، گر سایه نمی خواهی

در خود منگر زیرا، در دیده ی خود مویی

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۶

۲۶۲۱

از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی

ک: «ای دل تو نمی گفتی کز خویش شدم خالی؟»

این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد

زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی

در صورت رنج خود، نظاره بکن ای بد

کی باشد با این خود آن مرتبه ی عالی؟!

بنگر که چه زشتی تو، بس دیوسرشتی تو

این است که کشتی تو، پس از کی همی نالی؟!

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۶

۲۶۲۲

ای خواجه، تو چه مرغی؟ نامت چه؟ چرا شایی؟

نی پری و نی چری، ای مرغک حلوایی

مانند شترمرغی گویند «بپر» گویی

«من اشترم و اشتر کی پرد ای طایی؟»

چون نوبت بار آید گویی که: «نه من مرغم؟

کی بار کشد مرغی تکلیف چه فرمایی؟!»

نی بلبل خوش لحنی، نی طوطی خوش رنگی

نی فاخته ی طوقی، نی در چمن مایی

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۶

۲۶۲۳

ما گوش شماییم، شما تن زده تا کی؟

ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی؟

ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان

آخر بنگویید که: «این قاعده تا کی»؟

دل زیر و زبر گشت، مها چند زنی طشت؟!

مجلس همه شورید، بتا عربده تا کی؟!

دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی

در حلقه ی رندان شده کین مفسده تا کی؟!

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید