chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

کلیات شمس تبریزی جلد۳

شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۰۸۲

عقل بند ره روان و عاشقانست، ای پسر

بند بشکن، ره عیان اندر عیانست، ای پسر

عقل، بند و دل فریب و تن، غرور و جان، حجاب

راه از این جمله گرانی ها نهانست، ای پسر

چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی

این یقین و این عیان هم در گمانست، ای پسر

مرد کو از خود نرفتست او نه مردست، ای پسر

عشق کان از جان نباشد آفسانست، ای پسر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۰۸۳

هله زیرک، هله زیرک، هله زیرک، زوتر

هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر

بدود روح پیاده، سر گنجینه گشاده

رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر

هله، منشین و میاسا، بهل این صبر و مواسا

بگزین جهد و مقاسا، که چو دیکم به شرر بر

اگرم عشوه پرستی، سر هر راه نبستی

شب من روز شدستی، زده رایت به سحر بر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۰۸۴

مه روزه اندرآمد، هله، ای بت چو شکر

گه بوسه است تنها نه کنار و چیز دیگر

بنشین نظاره می کن، ز خورش کناره می کن

دو هزار خشک لب بین به کنار حوض کوثر

اگر آتش است روزه تو زلال بین نه کوزه

تری دماغت آرد چو شراب همچو آذر

چو عجوزه گشت گریان شه روزه گشت خندان

دل نور گشت فربه، تن موم گشت لاغر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۰۸۵

همه صیدها بکردی، هله، میر! بار دیگر

سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه ها بخوردی، همه کارها بکردی

منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی، به وکیل درسپردی

بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی

نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۰۸۶

هله زیرک، هله زیرک، هله زیرک، زوتر

هله، کز جنبش تو کار همه نیکوتر

بدوان از پی مردان بنگر از چپ و راست

جسته از سنگ ستاره ز قمر مه روتر

یک به یک پیش تو آیند چو از جا بروی

همچو من بسته کمرها ز شکر خوش خوتر

در گلشن بگشاید ز درون صورت عشق

صورتش چون گل سرخ از گل تر خوش بوتر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۰۸۷

بده آن باده به ما، باده به ما اولیتر

هر چه خواهی بکنی لیک وفا اولیتر

سر مردان چه کند خوبتر از سجده ی تو

مسجد عیسی جان سقف سما اولیتر

یک فسون خوان صنما، در دل مجنون بردم

غنج های چو صبی را نه صبا اولیتر؟!

عقل را قبله کند آنک جمال تو ندید

در کف کور ز قندیل عطا اولیتر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۰۸۸

سر فرو کن به سحر کز سر بازار نظر

طبله ی کالبد آورده ام آخر بنگر

بر سر کوی تو پر طبله ی من بین و بخر

شانها و شبها و سره روغن ها تر

شبه ی من غم تو روغن من مرهم تو

شانه ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر

از فراقت تلفم، گشته خیالت علفم

که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۰۸۹

هین، که آمد به سر کوی تو مجنون دگر

هین، که آمد به تماشای تو دل خون دگر

عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد

مگرش جای دهی بر سر گردون دگر

عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی

تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر

عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلست

که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۰۹۰

صنما، این چه گمانست؟! فرودست حقیر

تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر

کوه را که کند اندر نظر مرد، قضا

کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر

خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد

خنک آن قافله ی که بودش دوست خفیر

حاکمی، هر چه تو نامم بنهی خشنودم

جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۱۸۱

به سوی ما نگر، چشمی برانداز

وگر فرصت بود بوسی درانداز

چو کردی نیت نیکو مگردان

از آن گلشن گلی بر چاکر انداز

اگر خواهی که روزافزون بود کار

نظر بر کار ما افزونتر انداز

وگر تو فتنه انگیزی و خودکام

رها کن داد و رسمی دیگر انداز

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۱۸۲

تو چشم شیخ را دیدن میاموز

فلک را راست گردیدن میاموز

تو کل را جمع این اجزا مپندار

تو گل را لطف و خندیدن میاموز

تو بگشا چشم، تا مهتاب بینی

تو مه را نور بخشیدن میاموز

تو عقل خویش را از می نگهدار

تو می را عقل دزدیدن میاموز

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۱۸۳

اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز

اوزن یلداسنا بو در قلاوز

چپانی برک دت قر تن اکشدر

اشیت بندن قراقوزیم قراقوز

اگر ططسن اگر رومین وگر ترک

زبان بی زبانان را بیاموز

سر چوب تری آن گاه گرید

که یابد آن سوی دیگر تف و سوز

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۱۸۴

بیا با تو مرا کارست امروز

مرا سودای گلزارست امروز

بیا، دلدار من! دلداریی کن

که روز لطف و ایثارست امروز

دل من جامه ها را می دراند

که روز وصل دلدارست امروز

بخندان جان ما را از جمالی

که بر گلبرگ و گلنارست امروز

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۱۸۵

چنان مستم، چنان مستم من امروز

که از چنبر برون جستم من امروز

چنان چیزی که در خاطر نیابد

چنانستم، چنانستم من امروز

به جان با آسمان عشق رفتم

به صورت گر در این پستم من امروز

گرفتم گوش عقل و گفتم: «ای عقل

برون رو کز تو وارستم من امروز

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۱۸۶

چنان مستم، چنان مستم من امروز

که پیروزه نمی دانم ز پیروز

به هر ره راهبر هشیار باید

در این ره نیست جز مجنون قلاوز

اگر زنده ست آن مجنون بیا، گو

«ز من مجنونی نادر بیاموز«

اگر خواهی که تو دیوانه گردی

مثال نقش من بر جامه بردوز

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۱۸۷

در این سرما سر ما داری امروز

دل عیش و تماشا داری امروز

میفکن نوبت عشرت به فردا

چو آسایش مهیا داری امروز

بگستر بر سر ما سایه ی خود

که خورشیدانه سیما داری امروز

در این خمخانه ما را میهمان کن

بدان همسایه کان جا داری امروز

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۱۸۸

الا ای شمع گریان، گرم می سوز

خلاص شمع نزدیکست، شد روز

خلاص شمع ها شمعی برآمد

که بر زنگی ظلمت هاست پیروز

نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشید

نهان گردد الف چون گشت مهموز

شنو از شمس تأویلات و تعبیر

چو اندر خواب بشنیدی تو مرموز

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۱۸۹

در این سرما سر ما داری امروز

سر عیش و تماشا داری امروز

توی خورشید و ما پیشت چو ذره

که ما را بی سر و پا داری امروز

به چارم آسمان، پهلوی خورشید

تو ما را چون مسیحا داری امروز

دلا از سنگ صد چشمه روان کن

که احسان موفا داری امروز

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۰۵

سیر نگشت جان من، بس مکن و مگو که بس

گر چه ملول گشته ای کم نزنی ز هیچ کس

چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش

ناصح ایزدی ورا کرد عتاب «در عبس»

گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت

همنفسی خوش است خوش، هین، مگریز یک نفس

ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود

ما بپزیم هم به هم، ما نه کمیم از عدس

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۰۶

سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس

زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس

روی ویست گلستان، مار بود در او نهان

جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس

کان زمردی، مها، دیده ی مار برکنی

ماه دوهفته ای شها، غم نخوریم از غلس

بی تو جهان چه فن زند؟! بی تو چگونه تن زند؟!

جان و جهان غلام تو، جان و جهان توی و بس

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۰۷

نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس

«خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس»

پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه ام

روزگار نازنین را می دهد بر آنموس

در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش

نام او را طیر خوانی نام خود را اثربوس

آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا

او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۰۸

حال ما بی آن مه زیبا مپرس

آنچ رفت از عشق او بر ما، مپرس

زیر و بالا از رخش پرنور بین

ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس

گوهر اشکم نگر از رشک عشق

وز صفا و موج آن دریا مپرس

در میان خون ما پا درمنه

هیچم از صفرا و از سودا مپرس

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۰۹

ای دل بی بهره، از بهرام ترس

وز شهان در ساعت اکرام ترس

دانه ی شیرین بود اکرام شاه

دانه دیدی، آن زمان از دام ترس

گر چه باران نعمتست از برق ترس

شاد ایامی، تو از ایام ترس

لطف شاهان گرچه گستاخت کند

تو ز گستاخی ناهنگام ترس

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۱۰

نیست در آخرزمان فریادرس

جز صلاح الدین صلاح الدین و بس

گر ز سر سر او دانسته ای

دم فروکش تا نداند هیچ کس

سینه ی عاشق یکی آبیست خوش

جان ها بر آب او خاشاک و خس

چون ببینی روی او را دم مزن

کاندر آیینه زیان باشد نفس

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۱۱

ای رو ترش به پیشم بد گفته ای مرا پس

مردار بوی دارد دایم دهان کرکس

آن گفته ی پلیدت در روی شدت پدیدت

پیدا بود خبیثی در روی و رنگ ناکس

ما راست یار و دلبر تو مرگ و جسک می خور

هین: کز دهان هر سگ دریا نشد منجس

بیت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوکان

بدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس؟!

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۱۲

دست بنه بر دلم، از غم دلبر مپرس

چشم من اندر نگر، از می و ساغر مپرس

جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان

وز ستم و ظلم آن طره ی کافر مپرس

سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم

نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس

عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت

حال من از عشق پرس، از من مضطر مپرس

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۱۳

ای سگ قصاب هجر، خون مرا خوش بلیس

زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس

گنج نهان دو کون پیش رخش یک جوست

بهر لکیسی دلا، سرد بود این مکیس

عاشقی آن صنم وانگه ترس کسی؟!

یک دم و یک رنگ باش، عاشق و آن گاه پیس؟!

ای دل شکر ستان، از نمکش شور کن

آب ز کوثر بخور، خاک در او بلیس

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۱۵

ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش

رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش

هرگز ندیدست آسمان، هرگز نبوده در جهان

مانند تو لیلی جان، مانند من مجنون خوش

باور کند خود عاقلی در ظلمت آب و گلی

مانند تو موسی دلی، مانند من هارون خوش

ای قطب این هفت آسیا، هم کان زر هم کیمیا

ای عیسی دوران، بیا، بر ما بخوان افسون خوش

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۱۶

گر عاشقی، از جان و دل جور و جفای یار کش

ور زانک تو عاشق نه ای، رو سخره می کن، خار کش

جانی بباید گوهری تا ره برد در دلبری

این ننگ جان ها را ز خود بیرون کن و بر دار کش

گاهی بود در تیرگی، گاهی بود در خیرگی

بیزار شو زین جان، هله، بر وی خط بیزار کش

خود را مبین، در من نگر، کز جان شدستم بی اثر

مانند بلبل مست شو، زو، رخت بر گلزار کش

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۱۷

الحذر از عشق حذر، هر کی نشانی بودش

گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش

از دل و جان برکندش، لولی و منبل کندش

سیل درآید، چو گیا هر طرفی می بردش

اوست یقین ره زن تو، خون تو در گردن تو

دور شو از خیر و شرش، دور شو از نیک و بدش

باده خوری مست شوی، بی دل و بی دست شوی

بیست سلامت بودش، درکشدش، خوش خوردش

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۱۸

ای شب خوش رو که توی مهتر و سالار حبش

ما ز تو شادیم همه، وقت تو خوش، وقت تو خوش

عشق تو اندرخور ما، شوق تو اندر بر ما

دست بنه بر سر ما، دست مکش، دست مکش

ای شب خوبی و بهی، جان بجهد گر بجهی

گر سه عدد بر سه نهی گردد شش گردد شش

شش جهتم از رخ تو وز نظر فرخ تو

هفت فلک را بدهد خوبی و کش، خوبی و کش

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۱۹

یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش

چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش

یار چو آیینه بود، دوست چو لوزینه بود

ساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش

هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد

سخت دل و سست قدم کاهل و بی کار و ترش

ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کند

دان مثل بیشی او سرکه ی بسیار ترش

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۲۰

دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش

آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش

آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش

گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش

دل بگداخت چون شکر، بازفسرد چون جگر

باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش

راه برم به سوی او شب به چراغ روی او

چون برسم به کوی او حلقه ی در بگیرمش

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۲۱

اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش

وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش

وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تن

زهر خاری مپرسیدش، در آن گلزار جوییدش

اگر بیمار عشق او شود یاوه از این مجلس

به پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش

وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشه

به میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۲۲

چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش؟

چه خوردست او که می پیچد دو نرگسدان خمارش؟

چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا؟!

چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش!

به کار خویش می رفتم به درویشی خود، ناگه

مرا پیش آمد آن خواجه، بدیدم پیچ دستارش

اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم

دل و دیده بدو دادم، شدم مست و سبکسارش

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۲۳

قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش

بدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش

سلیمانا، بدان خاتم که ختم جمله خوبانی

همه دیوان و پریان را به قهر اندر سلاسل کش

برای جن و انسان را، گشادی گنج احسان را

مثال «نحن اعطیناک» بر محروم سائل کش

جسد را کن به جان روشن، حسد را بیخ و بن برکن

نظر را بر مشارق زن خرد را در مسائل کش

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۹۵

بیا، بیا که توی جان جان سماع

بیا که سرو روانی به بوستان سماع

بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود

بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع

بیا که چشمه ی خورشید زیر سایه ی تست

هزار زهره تو داری بر آسمان سماع

سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح

یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۹۶

بیا، بیا که توی جان جان جان سماع

هزار شمع منور به خاندان سماع

چو صد هزار ستاره ز تست روشن دل

بیا که ماه تمامی در آسمان سماع

بیا که جان و جهان در رخ تو حیرانست

بیا که بوالعجبی نیک در جهان سماع

بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیست

بیا که چون تو زری را ندید کان سماع

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۹۷

مدارم یک زمان از کار فارغ

که گردد آدمی غمخوار فارغ

چو فارغ شد غم او را سخره گیرد

مبادا هیچ کس ای یار، فارغ

قلندر گرچه فارغ می نماید

ولیکن نیست در اسرار فارغ

ز اول می کشد او خار بسیار

همه گل گشت و گشت از خار فارغ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۹۸

امروز روز شادی و امسال سال لاغ

نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ

آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل

«چشم من و تو روشن بی روی زشت زاغ»

گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان

سبزه ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ

با سیب انار گفت که: «شفتالویی بده»

گفت: «این هوس پزند همه منبلان راغ»

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۲۹۹

گویند: «شاه عشق ندارد وفا» دروغ

گویند: «صبح نبود شام تو را» دروغ

گویند: «بهر عشق تو خود را چه می کشی؟!

بعد از فنای جسم نباشد بقا» دروغ

گویند: «اشک چشم تو در عشق بیهده ست

چون چشم بسته گشت نباشد لقا» دروغ

گویند: «چون ز دور زمانه برون شدیم

زان سو روان نباشد این جان ما» دروغ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۰

عیسی روح گرسنه ست چو زاغ

خر او می کند ز کنجد کاغ

چونک خر خورد جمله کنجد را

از چه روغن کشیم بهر چراغ؟

چونک خورشید سوی عقرب رفت

شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ

آفتابا، رجوع کن به محل

بر جبین خزان و دی نه داغ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۱

ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف

چون شتران، رو به رو پوز نهاده در علف

از چپ و راست می رسد مست طمع هر اشتری

چون شتران فکنده لب، مست و برآوریده کف

غم مخورید، هر شتر ره نبرد بدین اغل

زانک به پستی اند و ما بر سر کوه بر شرف

کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسد؟!

ور چه کنند عف عفی، غم نخوریم ما ز عف

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۲

ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف

چون شتران، رو به رو پوز نهاده در علف

هر طرفی همی رسد مست و خراب جوق جوق

چون شتران مست، لب سست فکنده، کرده کف

خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی ما

زانک بوادی اندرند ما سر کوه بر شرف

گرچه درازگردن اند تا سر کوه کی رسند؟!

ور چه که عف عفی کنند غم نخوریم ما ز عف

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۳

گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو، ای حریف

کز ترش رویی همی رنجد دلارام ظریف

گر همی انکار خود پنهان کنی بر روی تو

می نماید دشمنی ها بر رخ تو لیف لیف

روز گرد ک بر رخ داماد می باشد نشان

از جمال او که نامش کرد رومی نیف نیف

چون خداوند شمس دین چوگان زند یارش کجاست؟!

ور بر اسب فضل بنشیند کجا دارد ردیف؟!

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۴

باده نمی بایدم، فارغم از درد و صاف

تشنه ی خون خودم، آمد وقت مصاف

برکش شمشیر تیز، خون حسودان بریز

تا سر بی تن کند گرد تن خود طواف

کوه کن از کله ها، بحر کن از خون ما

تا بخورد خاک و ریگ جرعه ی خون از گزاف

ای ز دل من خبیر، رو، دهنم را مگیر

ور نه، شکافد دلم، خون بجهد از شکاف

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۵

کعبه ی جان ها توی، گرد تو آرم طواف

جغد نیم، بر خراب هیچ ندارم طواف

پیشه ندارم جز این، کار ندارم جز این

چون فلکم، روز و شب پیشه و کارم طواف

بهتر از این یار کیست؟! خوشتر از این کار چیست؟!

پیش بت من سجود گرد نگارم طواف

رخت کشیدم به حج تا کنم آن جا قرار

برد عرب رخت من، برد قرارم طواف

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۶

بیا، بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف

ز مرغزار برون آ و صف ها بشکاف

به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ

ز هر چه از تو بلافند صادقست، نه لاف

عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم

به سلطنت تو نشسته، ملوک بر اطراف

تو بر مقامه ی خویشی وز آنچ گفتم بیش

ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۷

ای مونس و غمگسار عاشق

وی چشم و چراغ و یار عاشق

ای داروی فربهی و صحت

از بهر تن نزار عاشق

ای رحمت و پادشاهی تو

بربوده دل و قرار عاشق

ای کرده خیال را رسولی

در واسطه یادگار عاشق

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۸

گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق

دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق

ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را

مژده ی «انا فتحنا» در دمد سرنای عشق

زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان

زان شکرهایی که روید هر دم از نی های عشق

یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه را

ابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۰۹

ای جهان را دلگشا اقبال عشق

«یفعل الله ما یشا» اقبال عشق

ای صفا و ای وفا در جور عشق

ای خوشا و ای خوشا اقبال عشق

ای بده جانتر ز جان دیدار عشق

وی فزون از جان و جا اقبال عشق

تا ز اخلاص و ریا بیرون شدم

جان اخلاص و ریا اقبال عشق

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۰

ای ناطق الهی و ای دیده ی حقایق

زین قلزم پر آتش ای چاره ی خلایق

تو بس قدیم پیری، بس شاه بی نظیری

جان را تو دستگیری از آفت علایق

در راه جان سپاری جان ها تو را شکاری

آوخ، کز این شکاران تا جان کیست لایق

مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد؟!

ای عاشق جمالت نور جلال خالق

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۱

باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق

باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق

باز برآورد عشق سر، به مثال نهنگ

تا شکند زورق عقل به دریای عشق

سینه گشادست فقر جانب دل های پاک

در شکم طور بین سینه ی سینای عشق

مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد

کز قفص سینه یافت عالم پهنای عشق

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۲

فریفت یار شکر بار من مرا به طریق

که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق

چه چاره؟! آنچ بگوید ببایدم کردن

چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق؟!

غلام ساقی خویشم، شکار عشوه ی او

که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق

به شب مثال چراغند و روز چون خورشید

ز عاشقی و ز مستی، زهی گزیده فریق!

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۳

جان و سر تو که بگو بی نفاق

در کرم و حسن چرایی تو طاق؟

روی چو خورشید تو بخشش کند

روز وصالی که ندارد فراق

دل ز همه برکنم از بهر تو

بهر وفای تو ببندم نطاق

گر تو مرا گویی: «رو، صبر کن»

باشد تکلیف بما لایطاق

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۴

به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک

شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک

دهان بر می نهاد او دست، یعنی دم مزن، خامش

و می فرمود چشم او، درآ در کار پنهانک

چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم

همی دزدیدم آن گل ها از آن گلزار پنهانک

بدو گفتم که: «ای دلبر، چه مکرانگیز و عیاری!

برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار، پنهانک

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۵

روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک

ز عشق بی نشان آمد نشان بی نشان اینک

ببین در رنگ معشوقان، نگر در رنگ مشتاقان

که آمد این دو رنگ خوش از آن بی رنگ جان اینک

فلک مر خاک را هر دم هزاران رنگ می بخشد

که نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک

چو اصل رنگ بی رنگست و اصل نقش بی نقشست

چو اصل حرف بی حرفست چو اصل نقد کان اینک

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۶

رو رو که نه ای عاشق، ای زلفک و ای خالک

ای نازک و ای خشمک، پابسته به خلخالک

با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک؟!

بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک

ای نازک نازک دل، دل جو، که دلت ماند

روزی که جدا مانی از زرک و از مالک

اشکسته چرا باشی؟! دلتنگ چرا گردی؟!

دل همچو دل میمک، قد همچو قد دالک

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۷

آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک

شنگینک و منگینک، سربسته به زرینک

چون منکر مرگست او گوید که: «اجل کوکو؟»

مرگ آیدش از شش سو گوید که «منم، اینک»

گوید اجلش ک:ای خر، کو آن همه کر و فر؟

و آن سبلت و آن بینی و آن کبرک و آن کینک

کو شاهد و کو شادی؟ مفرش به کیان دادی؟

خشتست تو را بالین، خاکست نهالینک

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۸

هر اول روز ای جان، صد بار سلام علیک

در گفتن و خاموشی، ای یار، سلام علیک

از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی

وز گل همه جباری وز خار سلام علیک

من ترکم و سرمستم، ترکانه سلح بستم

در ده شدم و گفتم: «سالار! سلام علیک»

بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا:

«این شهره امانت را هشدار، سلام علیک»

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۱۹

بباید عشق را ای دوست دردک

دل پردرد و رخساران زردک

که بی درد دل و بی سوز سینه

بود دعوی مشتاقیت سردک

جهان عشق بس بی حد جهانست

تو داری دیدگان نیک خردک

چه داند روستایی مخزن شاه؟!

کماج و دوغ داند جان کردک

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۲۰

اندرآ با ما، نشان ده راستک

ماجرا را در میان نه راستک

چون کمانی با من آخر پیش آ

همچو تیری کآید از زه راستک

ای فضولی، سو به سو چندین مجه

ور جهی باری برون جه راستک

ده خدایی نیست جز تو هیچ کس

کو بگوید حال این ده راستک

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۲۱

ایا هوای تو در جان ها، سلام علیک

غلام می خری ارزان بها، سلام علیک

ایا کسی که هزاران هزار جان و روان

همی کشند ز هر سو تو را سلام علیک

به وقت خواندن آن نامه های خون آلود

بخوان ز جانب این آشنا، سلام علیک

تو می خرامی و خورشید و ماه در پی تو

همی دوند که ای خوش لقا، سلام علیک

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۲۲

ای ظریف جهان، سلام علیک

ای غریب زمان سلام علیک

ای سلام تو درنگنجیده

در خم آسمان، سلام علیک

دی که بگذشت روی واپس کرد

کای ز هجرت فغان، سلام علیک

روز فردا ز عشق تو گوید

«زو ترم در رسان، سلام علیک»

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۲۴

برخیز ز خواب و ساز کن چنگ

کان فتنه ی مه عذار گلرنگ

نی خواب گذاشت خواجه! نی صبر

نی نام گذاشت خواجه! نی ننگ

بدرید خرد هزار خرقه

بگریخت ادب هزار فرسنگ

اندیشه و دل به خشم با هم

استاره و مه ز رشک در جنگ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۲۵

عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ، چنگ؟

آتش ساده عجبتر یا رخ من رنگ، رنگ؟

برق آن رخ را چه نسبت با رخان زرد زرد؟!

تنگ شکر را چه نسبت با دل بس تنگ، تنگ؟!

مه برای مشتری بر تخت دل، بر تخت دل

صد هزاران جان حیران گرد تختش دنگ دنگ

کوه طور جان ها سودای او سودای او

اندر آن که بهر لعلش می جهد جان سنگ سنگ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۲۷

تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ

خراب گنج تو دارد، چرا شود دلتنگ

جهان شکست و تو یار شکستگان باشی

کجاست مست تو را از چنین خرابی ننگ؟!

فلک ز مستی امر تو روز و شب در چرخ

زمین ز شادی گنج تو خیره مانده و دنگ

وظیفه ی تو رسید و نیافت راه ز در

زهی کرم که ز روزن بکردیش آونگ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۲۸

حریف جنگ گزیند، تو هم درآ در جنگ

چو سگ صداع دهد تن مزن، برآور سنگ

به خویش آی و چنین خویش را خلاوه مکن

که اینت گوید: «گولست» و آنت گوید: «دنگ»

چه دست باشد کز رو مگس نداند راند؟!

ز سست طبعی کرمی نمایدش چو پلنگ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۲۹

چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ

رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ

هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید

چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ

مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود

فراق می زند از بخت من بر آن بو سنگ

ز دست تو شود آن سنگ لعل، می دانم

به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۳۰

بگردان شراب ای صنم، بی درنگ

که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ

ولی بزم روحست و ساقی غیب

ببویید بوی و نبینید رنگ

تو صحرای دل بین در آن قطره خون

زهی دشت بی حد در آن کنج تنگ

در آن بزم قدسند ابدال مست

نه قدسی که افتد به دست فرنگ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۳۱

هر کی در او نیست از این عشق رنگ

نزد خدا نیست بجز چوب و سنگ

عشق برآورد ز هر سنگ آب

عشق تراشید ز آیینه زنگ

کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح

عشق بزد آتش در صلح و جنگ

عشق گشاید دهن از بحر دل

هر دو جهان را بخورد چون نهنگ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۳۲

توبه سفر گیرد با پای لنگ

صبر فرو افتد در چاه تنگ

جز من و ساقی بنماند کسی

چون کند آن چنگ ترنگا ترنگ

عقل چو این دید برون جست و رفت

با دل دیوانه که کردست جنگ؟!

صدر خرابات کسی را بود

کو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۳۳

ای تو ولی احسان دل، ای حسن رویت دام دل

ای از کرم پرسان دل وی پرسشت آرام دل

ما زنده از اکرام تو، ای هر دو عالم رام تو

وی از حیات نام تو جانی گرفته نام دل

بر گرد تن دل حلقه شد، تن با دلم همخرقه شد

وین هر دو در تو غرقه شد، ای تو ولی انعام دل

ای تن گرفته پای دل وی دل گرفته دامنت

دامن ز دل اندرمکش تا تن رسد بر بام دل

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۷۰

آمد بهار ای دوستان، منزل سوی بستان کنیم

گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم

امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل

تا در عسل خانه ی جهان شش گوشه آبادان کنیم

آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن

ما طبل خانه ی عشق را از نعره ها ویران کنیم

بشنو سماع آسمان، خیزید ای دیوانگان

جانم فدای عاشقان، امروز جان افشان کنیم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۷۱

ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه را گم کرده ام

زان می که در پیمانه ها اندرنگنجد، خورده ام

مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن

مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده ام

ای پادشاه صادقان، چون من منافق دیده ای؟!

با زندگانت زنده ام، با مردگانت مرده ام

با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته ام

با منکران دی صفت همچون خزان افسرده ام

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۷۲

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود برکنده ام، با چیز دیگر زنده ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

ای مردمان، ای مردمان، از من نیاید مردمی

دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته

من با اجل آمیخته، در نیستی پریده ام

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۷۳

هان، ای طبیب عاشقان، دستی فروکش بر برم

تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم

بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را

افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم

خواهم که بدهم گنج زر، تا آن گواه دل بود

گر چه گواهی می دهد رخساره ی همچون زرم

ور تو گواهان مرا رد می کنی ای پرجفا

ای قاضی شیرین قضا، باری فرو خوان محضرم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۷۴

ای عاشقان، ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

وی مطربان، ای مطربان، دف شما پرزر کنم

ای تشنگان، ای تشنگان، امروز سقایی کنم

وین خاکدان خشک را جنت کنم، کوثر کنم

ای بی کسان، ای بی کسان، جاء الفرج، جاء الفرج

هر خسته ی غمدیده را سلطان کنم، سنجر کنم

ای کیمیا، ای کیمیا، در من نگر زیرا که من

صد دیر را مسجد کنم، صد دار را منبر کنم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۷۵

بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی آب را، کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم، هم باده هاشان بشکنم

از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۷۶

کاری ندارد این جهان، تا چند گل کاری کنم؟!

حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم

من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد

من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم

دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود؟!

سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم؟!

دکان خود ویران کنم، دکان من سودای او

چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم؟!

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۷۷

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم

تو کعبه ای، هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنی؟!

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد۳

۱۳۷۸

ای آسمان، این چرخ من زان ماه رو آموختم

خورشید او را ذره ام، این رقص از او آموختم

ای مه نقاب روی او، ای آب جان در جوی او

بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم

گلشن همی گوید مرا ک: «این نافه چون دزدیده ای؟»

من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم

از باغ و از عرجون او وز طره ی میگون او

اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید