chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

کلیات شمس تبریزی جلد ۲

شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۵۲۳

ای بی وفا! جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد

قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد

چون کرد بر عالم گذر، سلطان «مازاغ البصر»

نقشی بدید آخر که او بر نقشها عاشق نشد

جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد؟!

آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد؟!

من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری

خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۵۲۴

بیگاه شد، بیگاه شد، خورشید اندر چاه شد

خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد

روزیست اندر شب نهان، ترکی میان هندوان

شب ترکتازیها بکن کان ترک در خرگاه شد

گر بو بری زین روشنی آتش بخواب اندرزنی

کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

ما شب گریزان و دوان و ندر پی ما زنگیان

زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۵۲۵

بیگاه شد، بیگاه شد، خورشید اندر چاه شد

خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

ساقی! بسوی جام رو، ای پاسبان بر بام رو

ای جان بی آرام رو، کان یار خلوت خواه شد

اشکی که چشم افروختی، صبری که خرمن سوختی

عقلی که راه آموختی در نیمشب گمراه شد

جانهای باطن روشنان شب را بدل روشن کنان

هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۵۲۶

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

طشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنون خانه شد

می گشت گرد حوض او، چون تشنگان در جست و جو

چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد

ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو

مشنو تو این افسون که او زافسون ما افسانه شد

زین حلقه نجهد گوشها کو عقل برد از هوشها

تا سر نهد بر آسیا، چون دانه در پیمانه شد

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۵۲۷

گر جان عاشق دم زند آتش درین عالم زند

وین عالم بی اصل را چون ذرها برهم زند

عالم همه دریا شود، دریا زهیبت لا شود

آدم نماند و آدمی، گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک، نی خلق ماند نی ملک

زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان، نی کون ماند نی مکان

شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۵۲۸

آن کیست آن آن کیست آن، کو سینه را غمگین کند

چون پیش او زاری کنی تلخ ترا شیرین کند

اول نماید مار کر، آخر بود گنج گهر

شیرین شهی! کاین تلخ را در دم نکوآیین کند

دیوی بود حورش کند، ماتم بود سورش کند

وان کور مادرزاد را دانا و عالم بین کند

تاریک را روشن کند، وان خار را گلشن کند

خار از کفت بیرون کشد، وز گل ترا بالین کند

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۵۲۹

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد

دیدی تو؟! یا خود دید کس؟! کندر جهان خر، بز خورد؟!

ترونده ی پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد؟!

زان میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد

آنکس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس

وانکس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد

چون خدمت قیصر کند او راتبه ی قیصر خورد

چون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۵۳۰

امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد

سلطان سلطانان ما از سوی میدان می رسد

امروز توبه بشکنم، پرهیز را برهم زنم

کان یوسف خوبان من از شهر کنعان می رسد

مست و خرامان می روم، پوشیده چون جان می روم

پرسان و جویان می روم آن سو که سلطان می رسد

اقبال آبادان شده، دستار دل ویران شده

افتان شده خیزان شده کز بزم مستان می رسد

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۵۳۱

صوفی چرا هشیار شد؟، ساقی چرا بی کار شد؟

مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد

خورشید اگر در گور شد عالم زتو پرنور شد

چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد

گر عیش اول پیر شد صد عیش نو توفیر شد

چون زلف تو زنجیر شد دیوانگی ناچار شد

ای مطرب شیرین نفس عشرت نگر از پیش و پس

کس نشنود افسون کس چون واقف اسرار شد

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۱۰۱۵

ای شاهد سیمین ذقن، در ده شرابی همچو زر

تا سینها روشن شود، افزون شود نور نظر

کوری هشیاران ده، آن جام سلطانی بده

تا جسم گردد همچو جان، تا شب شود همچون سحر

چون خواب را درهم زدی در ده شراب ایزدی

زیرا نشاید در کرم بر خلق بستن هر دو در

ای خورده جام ذوالمنن، تشنیع بیهوده مزن

زیرا که فاز من شکر، زیرا که خاب من کفر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۱۰۱۶

انا فتحنا عینکم، فاستبصروا الغیب البصر

انا قضینا بینکم، فاستبشروا بالمنتصر

باد صبا! ای خوش خبر، مژده بیاور دل ببر

جانم فدات ای مژده ور، بستان تو، جانم ماحضر

شمشیرها جوشن شود، ویرانها گلشن شود

چشم جهان روشن شود، چون از تو آید یک نظر

ای قهر بی دندان شده وی لطف صد چندان شده

جان و جهان خندان شده، چون داد جانها را ظفر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۱۰۱۷

آمد ترش رویی دگر، یا زمهریرست او مگر؟

برریز جامی بر سرش، ای ساقی همچون شکر

یا می دهش از بلبله، یا خود براهش کن، هله

زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت، ای پسر

در ده می پیغامبری تا خر نماند در خری

خر را بروید در زمان از باده ی عیسی دو پر

در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل

دانی که مستانرا بود در حال مستی خیر و شر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۱۰۱۸

رو چشم جانرا برگشا در بی دلان اندر نگر

قومی چو دل زیر و زبر، قومی چو جان بی پا و سر

بی کسب و بی کوشش همه، چون دیگ در جوشش همه

بی پرده و پوشش همه، دل پیش حکمش چون سپر

از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر

وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاک تر

چون ذرها اندر هوا، خورشید ایشانرا قبا

بر آب و گل بنهاده پا و زعین دل بر کرده سر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۱۰۱۹

ما را خدا از بهر چه آورد؟ بهر شور و شر

دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر

ای عشق شوخ بوالعجب، آورده جانرا در طرب

آری، درآ هر نیمشب بر جان مست بی خبر

ما را کجا باشد امان؟! کز دست این عشق آسمان

ماندست اندر خر کمان چون عاشقان زیر و زبر

ای عشق، خونم خورده ای، صبر و قرارم برده ای

از فتنه ی روز و شبت پنهان شدستم چون سحر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۱۰۲۰

ای تو نگار خانگی، خانه درا ازین سفر

پسته ی لعل برگشا تا نشود گران شکر

ساقی روح چون تویی، کشتی نوح چون تویی

تا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر!

طعنه زند مرا زکین، رو صنمی دگر گزین

در دو جهان یکی بگو، کو صنمی؟! کجا دگر؟!

آن قلمی که نقش کرد، چونک بدید نقش تو

گفت که: «های، گم شدم این ملکست یا بشر؟»

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۱۰۲۱

گرم درا و دم مده، باده بیار و غم ببر

ای دل و جان هر طرف، چشم و چراغ هر سحر

هم طرب سرشته ای، هم طلب فرشته ای

هم عرصات گشته ای پر زنبات و نیشکر

خیز که رسته خیز شد، روز نبات ریز شد

با خردم ستیز شد، هین بربا ازو خبر

خوش خبران غلام تو، رطل گران سلام تو

چون شنوند نام تو، یاوه کنند پا و سر

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۱۰۲۲

دی سحری بر گذری گفت مرا یار

شیفته و بیخبری، چند ازین کار؟!

چهره ی من رشک گل و دیده ی خود را

کرده پر از خون جگر در طلب خار؟!

گفتم ک: «ی پیش قدت سرو نهالی»

گفتم ک: «ی پیش رخت شمع فلک تار»

گفتم ک: «ی زیر و زبر چرخ و زمینت

نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار»

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۲

۱۰۲۳

اگر باده خوری باری زدست دلبر ما خور

زدست یار آتش روی عالم سوز زیباخور

نمی شاید کچون برقی بهر دم خرمنی سوزی

مثال کشت کوهستان همه شربت زبالا خور

اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردری

زدست عشق پابرجا شراب آنجا زبیجا خور

اگر دلتنگ و بدرنگی بزیر گلبنش بنشین

وگر مخمور و مغموری ازین بگزیده صهبا خور

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید