chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

ديوان ملک جهان خاتون

شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۱ - في التوحيد

اي ز امر کن فکانت گشته پيدا کاينات

ذات بي چون تو را ترک صفت عين صفات

با کمال قدرتت کار دو گيتي بي محل

با ثبات ملکتت ملک دو عالم بي ثبات

شمّه اي از فيض فضلت عذرخواه غافلان

لمعه اي از تاب قهرت کارساز حادثات

نيست در فکرم ز مرگ و زندگي امّيد و بيم

بيم و امّيدم تويي اي خالق موت و حيات

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۲ - في نعت النّبي صلي الله علي...

اي افتخار نام نبوّت به نام تو

افزوده حشمت رسل از احتشام تو

تفضيل مکّه بر همه گيتي ز فضل تو

تعظيم کعبه از شرف احترام تو

تا قدر تو ز منزل ادني مقام يافت

حيران بماند عقل کل اندر مقام تو

شاه فلک ز لوح شرف بر سرير نور

راضي بدان شدست که باشد غلام تو

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۳

آمد نسيم و بوي تو آورد سوي من

بادا فداي جان نسيم تو جان و تن

وه وه چه گويمت که چه خندان و شاد داشت

ما را نسيم وصل اويس از سوي قرن

اي دوست تا نسيم تو بشنيدم از صبا

از چشمم اوفتاد گل و لاله و سمن

تا نکهت شمامه ي زلفت شنيده ام

آشفته شد ز شوق، دل و جان ممتحن

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۴

کسي که شمع جمال تو در نظر دارد

ز آتش دل پروانه کي خبر دارد

ز مرهمش نبود سود دردمندي را

که زخم تيغ رقيب تو در جگر دارد

ز بي قراري زلفش قرار يافت دلم

به زير سايه ي او زان سبب مقر دارد

فضيلتي که جمال توراست بر خورشيد

فضيلتيست که خورشيد بر قمر دارد

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۱

نتوان پيش تو آمد نه تو آيي بر ما

کيست پيغام رسان من و تو غير صبا

بيش از اين طاقت بار شب هجرانم نيست

اي عزيز از سر لطفت ز در بنده درآ

بنده ي خسته ي بيچاره به وصلت بنواز

تا به کي بر من بي دل رود اين جور و جفا

دردم از حد بگذشت و جگرم خون بگرفت

چون طبيب دل مايي ز که جوييم دوا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۲

اي گوهر لطافت و اي منبع صفا

برديم از فراق تو بر وصلت التجا

بر بستر غميم فتاده ز روز هجر

آخر شبي خلاف فراقت ز در درآ

بر درد من طبيب چو آگاه گشت گفت

جز داروي وصال نباشد تو را دوا

جانا ببخش بر من مسکين مستمند

بر بستر فراق نباشم چنين روا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۳

دلبرا تا کي مرا داري ز وصل خود جدا

رحمتي کن بر من دلخسته از بهر خدا

نيک زارم در غم عشقت به تاريکي هجر

از من مسکين پيامي بر به يارم اي صبا

با دلارامم بگو تا کي جفا بر من کني

بي وفا يارا ستم بر ما چرا داري روا

بر اميد آنکه بر حال من اندازي نظر

بر سر کويت مقيمم روز و شب همچون گدا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۴

من دلداده ندارم به غم عشق دوا

چاره ي درد من خسته بجو بهر خدا

من سودازده در عشق تو سرگردانم

همچو زلف تو به گرد رخ تو، بي سر و پا

زآنکه آمد ز غم عشق تو جانم بر لب

قصّه حال دل خويش بگفتم به صبا

گفتمش از من دلخسته به دلدار بگوي

يک شبم از سر لطف از در کاشانه درآ

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۵

تو سر بر من گران داري نگارا

نگويي از چه رو آخر خدا را

مکن بر من جفا و جور از اين بيش

که طاقت طاق شد زين جور ما را

ز حد بيرون مبر کز درد مرديم

که حدّي باشد اي دلبر جفا را

چو دل در طرّه ي زلف تو بستيم

سزد گر نشکني عهد و وفا را

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۶

رحمي بکن آخر به من خسته خدا را

از حد مبر آخر به دلم جور و جفا را

زين بيش نماندست مرا طاقت هجران

آخر نظري کن به من از لطف خدا را

يک شب ز سر لطف تو بر وعده وفا کن

زين بيش ميازار دل خسته ي ما را

از بس که جفا بر من بيچاره پسندي

بر بنده ببخشود ز جورت دل خارا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۷

ز دل کردي فراموشم تو يارا

مگر عادت چنين باشد شما را

ز شوق نقطه ي خالت چو پرگار

چرا سرگشته مي داري تو ما را

بترس از آه زار دردمندان

که تأثيري بود بي شک دعا را

طبيب من تويي رنجور عشقم

به جان و دل همي جويم دوا را

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۸

اسباب جهان نيست ميسّر دل ما را

آخر که کند حل به جهان مشکل ما را

بر درد دل خلق جهاني چو طبيبي

از لطف دوايي بکن آخر دل ما را

جانا مگر از روز نخستين بسرشتند

با مهر رخ خوب تو گويي گل ما را

از خاکم و از آب ولي آتش عشقت

بر بادِ جفا داد همه حاصل ما را

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

۹

مستغرق بحر غم عشقيم نگارا

خود حال نپرسي که چه شد غرقه ما را

اي دوست به فرياد دل خسته ي ما رس

بفرست نوايي من بي برگ و نوا را

اي نور دو چشمم به غلط وعده وفا کن

تا چند تحمّل بتوان کرد جفا را

گويي تو که از دفتر ايام بشستند

در عهد تو اي جان و جهان نام وفا را

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

اي وصل تو اصل زندگاني

اي وصل تو اصل زندگاني

وي روي تو مايه جواني

رحم آر به حال ناتوانان

اي دوست کنون که مي تواني

چون حلقه سر از درت نپيچم

صد ره اگرم ز در براني

مي گفت سروش عالم غيب

با من به زبان بي زباني

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

دردا و حسرتا که مرا کام جان بر...

دردا و حسرتا که مرا کام جان برفت

و آن جان نازنين به جوان از جهان برفت

دل پر ز مهر روي چو ماهش بدي چه سود

کاندر فراق روي وي از تن روان برفت

بلبل بگو که باز نخواند ميان باغ

کان روي همچو گل ز در بوستان برفت

اي دل بگو به منزل جانان تو کي رسي

کآن جان نازنين ز پي کاروان برفت

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

اي دل و ديده دل و ديده من پر خ...

اي دل و ديده دل و ديده من پر خونست

سوزش جان من از شرح و بيان افزونست

چشم نم ديده ام از دور فلک پر خون بود

اين زمان از غم هجران تو چون جيحونست

دوستانم به تفقّد همه دستان گويند

کاي ستمديده درين واقعه حالت چونست

چه بگويم که درين واقعه بر من چه رسيد

هرچه گويم همه دانيد کزان افزونست

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

گل فرو ريخت و رخ از باغ جهان پ...

گل فرو ريخت و رخ از باغ جهان پنهان کرد

بلبل دلشده را خسته دل و نالان کرد

گل نخنديد ز بستان اميدم به ستم

خار هجران تو اي جان اثرم در جان کرد

بخت برگشت ز من تا تو شدي از بر من

روز هجران توأم بي سر و بي سامان کرد

روز وصل تو نشد روزي من زآنکه مرا

بخت وارونه حوالت به شب هجران کرد

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

از آتش غم هجرم به سر برآيد دود...

از آتش غم هجرم به سر برآيد دود

هزار چشمه خونم ز چشمها بگشود

ز دست اين فلک شوخ چشم بي آزرم

که کرد باز مرا روزگار کور و کبود

قسم به خاک عزيزان که تا ز مادر دهر

من ضعيف بلا ديده آمدم به وجود

نديده ام ز جهان جز جفا و جور و ستم

نبوده ام ز زمانه زمانکي خشنود

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

گلبن روضه دل سرو گلستان روان

گلبن روضه دل سرو گلستان روان

غنچه باغ طرب ميوه شايسته جان

طفل محروم شکسته دل بيچاره من

کام ناديده به ناکام برون شد ز جهان

مردم ديده از او حظّ نظر ناديده

تا که از پيش نظر همچو پري گشت نهان

گر کنم گريه مکن عيب که بي يوسف مصر

چشم يعقوب بود روز و شب از غم گريان

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

کدام درد که ننهاد بر دلم گردون...

کدام درد که ننهاد بر دلم گردون

کدام غم که نخوردم من از زمانه دون

کدام حسرت و جوري نديده ام به جهان

کزان ستم رخ جان را نکرده ام گلگون

کدام سرو سهي کاو نرفت از چشمم

که در فراق نپالوده ام ز مژگان خون

چه کرده ام من بيچاره کم جزا اينست

مگر ز بخت بدست اين و طالع وارون

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

الهي تو بگشا دري از بهشت

الهي تو بگشا دري از بهشت

به روي دلاراي حوري سرشت

به جنّت دهش جاي اين حور زاد

نشستنگهش جمله با حور باد

ز دل حسرت عالمش دور کن

روانش به لطف تو پر نور کن

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

به حسرت ببردش ز دنياي دون

به حسرت ببردش ز دنياي دون

به عقبي بود نيکيش رهنمون

مريزا گل رويش اندر مغاک

به فردوس اعلي برش جان پاک

فراموش گردان جهان بر دلش

پر از عنبر و مشک گردان دلش

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

کردست مرا بي سر و بي سامان بخت...

کردست مرا بي سر و بي سامان بخت

يارب که مباد هيچکس ويران بخت

من زار همي گريم و خوش مي گويم

اي همنفسان دريغ آن سلطان بخت

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

با نديمان خوش و صحبت ياران لطي...

با نديمان خوش و صحبت ياران لطيف

خوش بود دامن صحرا و دف و چنگ و رباب

به وصال خودم ار يار دمي بنوازد

کنم از آتش سينه جگر خويش کباب

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

اي خجسته نهاد فرّخ راي

اي خجسته نهاد فرّخ راي

روز نوروز بر تو ميمون باد

اي هماي سعادت ابدي

روزگارت همه همايون باد

کمترين بنده تو جمشيدست

کمترين چاکرت فريدون باد

هر مرادي که از جهان طلبي

ياورت کردگار بي چون باد

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

نوروز و عيد و هفته و ايام و ما...

نوروز و عيد و هفته و ايام و ماه و سال

بر پادشاه صورت و معني خجسته باد

درهاي شادي و طرب و عيش و خرّمي

بر روي او گشاده و بر خصم بسته باد

نوشين روان و خسرو و فغفور و کيقباد

بر خاک بارگاه رفيعت نشسته باد

هرکس که سرکشيد ز راي تو چون اسد

پشتش به گرز کوب حوادث شکسته باد

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

گفتم به غم که از همه ابناي روز...

گفتم به غم که از همه ابناي روزگار

با من وفا کسي چو تو ياري به سر نبرد

غم گفت چون کنم که غريبي و بي نوا

بي مونسي چگونه تواني دمي سپرد

گوي مراد در خم چوگان آن کس است

کز صبر پاي در سر ميدان غم فشرد

خوش باش شادي و غم دنيا عدم شمر

رستم ببين چه دارد و کاووس کي چه برد

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

اگرچه يار تواند به سوي خسته نظ...

اگرچه يار تواند به سوي خسته نظر

ز روي لطف فکندن ولي نمي فکند

چرا هميشه دل دشمنان کند خرم

چرا مدام دل دوستان خود شکند

مکن مکن که ز باغ دل وفاداران

کسي درخت محبّت ز بيخ برنکند

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

دوش در خواب جنان ديد دو چشم بخ...

دوش در خواب جنان ديد دو چشم بختم

که دگر گلشن امّيد من آراسته بود

از گل و لاله جهان خرّم و آنگه به کنار

دوست بنشسته و دشمن به ميان خاسته بود

بدر شد ماه اميد من و روشن دل گشت

گرچه از جور محاق فلکي کاسته بود

شکر معبود همي کردم و گفتم آخر

برسيد آنچه دل من ز خدا خواسته بود

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

به کنج مدرسه اي کز دلم خراب تر...

به کنج مدرسه اي کز دلم خراب ترست

نشسته ام من مسکين بي کس درويش

هنوز از سخن خلق رستگار نيم

به بحر فکر فرو رفته ام ز طالع خويش

دلم هميشه از آن روي پر ز خونابست

که مي رسد نمک جور بر جراحت ريش

مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال

گرفته ام به ارادت قناعتي در پيش

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

دلبرا به زين توقّع بود بر الطا...

دلبرا به زين توقّع بود بر الطاف تو

از جهانت برگزيدم يار خود پنداشتم

چون ز بستان اميدت خار امّيدم دميد

لاجرم نوميد گشتم بوستان بگذاشتم

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

کدام لطف که در شأن ما نکرد ايز...

کدام لطف که در شأن ما نکرد ايزد

به صد زبان نتوانم که شکر آن گويم

اگر نه در دل من ياد او بود شب و روز

ز دل نفور شدم دست ازو فرو شويم

به هرکه درنگرم لطف او همي بينم

مراد خويش همان به بود کزو جويم

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

در ديده خيال تست ما را همه جا...

در ديده خيال تست ما را همه جا

هستيم ز بيم هجر در خوف و رجا

صبرم ز رخ خويش همي فرمايي

صبر و دل من بگو کجا تا به کجا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

اسرار تو در سينه نهانست مرا

اسرار تو در سينه نهانست مرا

وز ديده سرشک خون روانست مرا

چون سر به فداي راه عشقت کردم

اي همنفسان چه جاي جانست مرا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

يارب تو روا مدار دل تنگ مرا

يارب تو روا مدار دل تنگ مرا

مپسند در اين روز بدين ننگ مرا

اي چرخ کبود حرفه اينت بترست

اسب همه رهوار و خر لنگ مرا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

من روي تو را سمن نگويم حاشا

من روي تو را سمن نگويم حاشا

سرو قدت از چمن نگويم حاشا

آن حقّه ياقوت پر از گوهر را

اي ديده من دهن نگويم حاشا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

تا کي کشم انتظار رويت صنما

تا کي کشم انتظار رويت صنما

سرگشته شدم به جستجويت صنما

در حسرت روي خوبت اي جان و جهان

گشتم ز مجاوران کويت صنما

از بس که جفا کشد دل خسته ما

انديشه کن از ناله آهسته ما

باز آي ز راه لطف و از روي کرم

بگشا گره از کار فرو بسته ما

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

اي سرو قد تو رسته در ديده ما

اي سرو قد تو رسته در ديده ما

بي روي تو خواب نيست در ديده ما

اين مردمک ديده ز ما شرم نداشت

راز دل خسته گفت او در همه جا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

عشّاق به درگهت اسيرند بيا

عشّاق به درگهت اسيرند بيا

بدخويي تو بر تو نگيرند بيا

هر جور و جفا که کرده اي معذوري

زان پيش که عذرت نپذيرند بيا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

عمريست که تا از تو جداييم بيا...

عمريست که تا از تو جداييم بيا

در درد به امّيد وفاييم بيا

برخاسته از سر جهان بنشستيم

بر خاک در تو بي نواييم بيا

ادامه شعر
شاعر جهان | ديوان ملک جهان خاتون

خواهم شبکي روي تو اندر مهتاب

خواهم شبکي روي تو اندر مهتاب

تا از رخ خود نبيني اندر مه تاب

تاب است در آن زلف مسلسل باري

چون مي تابي دو زلفت اندر مهتاب

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید