chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

ديوان خاقاني شرواني

شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در توحيد و موعظه و مدح حضرت خا...

بسم الله الرحمن الرحيم

جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ

دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا

تا تو خود را پاي بستي باد داري در دو دست

خاک بر خود پاش کز خود هيچ نگشايد تو را

با تو قرب قاب قوسين آنگه افتد عشق را

کز صفات خود به بعد المشرقين ماني جدا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

مطلع دوم

کار من بالا نمي‌گيرد در اين شيب بلا

در مضيق حادثاتم بسته‌ي بند عنا

مي‌کنم جهدي کزين خضراي خذلان بگذرم

حبذا روزي که اين توفيق يابم حبذا

صبح آخر ديده‌اي بختم چنان شد پرده در

صبح اول ديده‌اي عمرم چنان شد کم بقا

با که گيرم انس کز اهل وفا بي‌روزيم

روزي من نيست يا خود نيست در عالم وفا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در توحيد و موعظه و حكمت و معرا...

اي پنج نوبه کوفته در دار ملک لا

لا در چهار بالش وحدت کشد تو را

جولانگه تو زان سوي الاست گر کني

هژده هزار عالم ازين سوي لا رها

از عشق ساز بدرقه پس هم به نور عشق

از تيه لا به منزل الا الله اندرآ

دروازه‌ي سراي ازل دان سه حرف عشق

دندانه‌ي کليد ابد دان دو حرف لا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در نعت حضرت ختمي مرتبت صلوات ا...

عروس عافيت آنگه قبول کرد مرا

که عمر بيش‌ بها دادمش به شيربها

چو کشت عافيتم خوشه در گلو آورد

چو خوشه باز بريدم گلوي کام و هوا

خروس کنگره‌ي عقل پر بکوفت چو ديد

که در شب امل من سپيده شد پيدا

چو ماه سي شبه ناچيز شد خيال غرور

چو روز پانزده ساعت کمال يافت ضيا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در ستايش خاتم النبيين (ص) و حك...

سرير فقر تو را سرکشد به تاج رضا

تو سر به جيب هوس در کشيده ‌اينت خطا

بر آن سرير سر بي‌سران به تاج رسد

تو تاج بر نهي از سر فرو نهي عمدا

سر است قيمت اين تاج گر سرش داري

به من يزيد چنين تاج سر بيار بها

تو را چو شمع ز تن هر زمان سري رويد

سري که دردسر آرد بريدن است دوا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در ستايش پيغمبر اكرم (ص) و حكم...

طفلي هنوز بسته‌ي گهواره‌ي فنا

مرد آن زمان شوي که شوي از همه جدا

جهدي بکن که زلزله‌ي صور در رسد

شاه دل تو کرده بود کاخ را رها

آن به که پيش هودج جانان کني نثار

آن جان که وقت صدمه‌ي هجران شود فنا

جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ

ديو از خورش به هيضه و جمشيد ناشتا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مباهات و نكوهش حساد

نيست اقليم سخن را بهتر از من پادشا

در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا

مريم بکر معالي را منم روح القدس

عالم ذکر معالي را منم فرمان روا

شه طغان عقل را نايب منم نعم الوکيل

نو عروس فضل را صاحب منم نعم الفتي

درع حکمت پوشم و بي‌ترس گويم كالقتال

خوان فکرت سازم و بي‌بخل گويم كالصلا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

اين قصيده را بر بديهه در مدح ش...

از سر زلف تو بويي سر به مهر آمد به ما

جان به استقبال شد کاي مهد جان‌ها تا کجا

اين چه موکب بود يا رب کاندر آمد تازيان

بار گيرش صبحدم بود و جنيبت کش صبا

در ميان جان فروشد بر در دل حلقه زد

از بن هر موي فريادي برآمد کاندرآ

ما در آب و آتش از فکرت که گويي آن نسيم

باد زلفت بود يا خاک جناب پادشا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در شكايت از حبس و تخلص به مدح...

فلک کژ رو تر است از خط ترسا

مرا دارد مسلسل راهب آسا

نه روح الله برين دير است چون شد

چنين دجال فعل اين دير مينا

تنم چون رشته‌ي مريم دو تا است

دلم چون سوزن عيسي است يکتا

من اينجا پاي‌ بست رشته مانده

چو عيسي پاي‌ بست سوزن آنجا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در موعظه و نعت رسول اكرم (ص) و...

دلا از جان چه برخيزد يکي جوياي جانان شو

بلاي عشق را گر دوست داري دشمن جان شو

خرد را از سر غيرت قفاي خاک پاشان زن

هوا را از بن دندان حريف آب دندان شو

تو را هم کفر و هم ايمان حجاب است ار تو عياري

نخست از کفر بيرون آي و پس در خون ايمان شو

اگر در پيش کاخ او سواريت آرزو آيد

چو طفلان خوابگه بگذار و زي ميدان مردان شو

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مدح جلال الدين ابوالمظفر اخ...

خوش خوش به روي ساقيان لب گشت خندان صبح را

گويي به عود سوخته شستند دندان صبح را

يا نخل بندي کرد شب، زان خوشه‌ي پروين رطب

کان صنعت نغز اي عجب کرده است خندان صبح را

گردون ز مشک و زعفران سازد حنوط اختران

بر سوک آن دامن تران درد گريبان صبح را

يا آه عاشق بود خود بر صبح سوزي نامزد

کان تير آتش پاش زد بدريد خفتان صبح را

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مدح جلال الدين اخستان شروان...

جام ز مي دو قله کن خاص براي صبحدم

فرق مکن دو قبله دان جام و صفاي صبحدم

بر تن چنگ بند رگ وز رگ خم گشاي خون

کآتش و مشک زد به هم نافه‌گشاي صبحدم

جام چو دور آسمان درده و بر زمين فشان

جرعه چنان که برچکد خون به قفاي صبحدم

چرخ قرابه‌ي تهي است پاره‌ي خاک در ميان

پري آن قرابه ده جرعه براي صبحدم

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مدح جلال الدين ابوالمظفر اخ...

خنده‌ي سر به مهر زد دم صبح

الصبوح اي حريف محرم صبح

ناف شب سوخت تف مجمر روز

گوي زر يافت جيب ملحم صبح

به سر تازيانه‌ي زرين

شاه گردون گرفت عالم صبح

صبح شد مريم، آفتاب مسيح

قطره‌ي ژاله اشک مريم صبح

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مدح جلال الدين ابوالمظفر اخ...

جو به جو راز جهان بنمود صبح

مشک جو جو از دهان بنمود صبح

صبح گويي زلف شب را عاشق است

کز دم عاشق نشان بنمود صبح

در وداع شب همانا خون گريست

روي خون آلود از آن بنمود صبح

جام فرعوني خبر ده تا کجاست

کاتش موسي عيان بنمود صبح

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

هم در مدح جلال الدين ابوالمظفر...

برقع زرنگار بندد صبح

نقش رخسار يار بندد صبح

از جنيبت فرو گشايد ساخت

آينه‌اش بر عذار بندد صبح

دم گرگ است يا دم آهو

که همه مشک بار بندد صبح

بدرد جيب آسمان و بر او

گوي زر آشکار بندد صبح

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

نوروزيه در مدح جلال الدين ابوا...

سر چو آه عاشقان بر کرد صبح

عطر آتش زاي بر کرد صبح

از شرار آه مشتاقان دل

آتش عنبرفشان بر کرد صبح

بر قواره‌ي ماه سحري کرد چرخ

تا سر از خواب گران بر کرد صبح

تا کند سيمين قواره در زمين

سر ز جيب آسمان بر کرد صبح

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

نيز در مدح جلال الدين شروانشاه...

بر کوس نواي نو بردار به صبح اندر

گلگون چو شفق کاسي پيش آر به صبح اندر

گلبانگ زند کوست گلفام شود کاست

کآتش به گلاب آرد خمار به صبح اندر

از مصحف گردون ار پنج آيت زر کم شد

آمد پر طاووسش ديدار به صبح اندر

جامت به دل مصحف پنج آيت زر دارد

مصحف بنه و جامي بردار به صبح اندر

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مدح مظفرالدين قزل ارسلان عث...

لاف از دم عاشقان زند صبح

بي‌دل دم سرد از آن زند صبح

چون شعله‌ي آه بي‌دلان نقب

در گنبد جان ستان زند صبح

بازيچه‌ي روزگار بيند

بس خنده که بر جهان زند صبح

صبح ار نه مريد آفتاب است

چون آه مريد سان زند صبح

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مرثيه‌ي فخرالدين منوچهر شرو...

اين جان ز دام گلخن تن درگذشتني است

اين تن به بام گلشن جان برگذشتني است

اي پير عاشقان که در اين چنبري گرو

چون طفل غازيانت ز چنبر گذشتني است

صبح خرد دميد در اين خوابگاه غول

بختي فرو مدار کز ايدر گذشتني است

در خشکسال مردمي از کشت‌زار ديو

بردار طمع خوشه که بي‌بر گذشتني است

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مرثيه‌ي عضدالدين فريبرز و خ...

اي روز رفتگان جگر شب فرو دريد

آن آفتاب از آن جگر شب برآوريد

شب چيست خاک خاک نگر آفتاب خوار

خاکي که آفتاب خورد خون او خوريد

اي رفته آب شما در کسوف خاک

چون تخته‌ي محاسب از آن خاک بر سريد

رفت آفتاب و صبح ره غيب در نوشت

چون ميغ و شب پلاس مصيبت بگستريد

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در كودكي در مرثيه‌ي خواجه ابوا...

کارم از دست پايمرد گذشت

آهم از چرخ لاجورد گذشت

همه عالم شب است خاصه مراک

روزم از آفتاب زرد گذشت

روز روشن نديده‌ام ماناک

همه عمرم به چشم درد گذشت

زين دو تا مهره‌ي سپيد و سياه

که بر اين سبز تخت نرد گذشت

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مرثيه‌ي رشيدالدين فرزندش

بر سر شه ره عجزيم کمر بربنديم

رخت همت ز رصدگاه خطر بربنديم

لاشه‌ي تن که به مسمار غم افتاد رواست

رخش جان را به دلش نعل سفر بربنديم

بار محنت به دو بختي شب و روز کشيم

بختيان را جرس از آه سحر بربنديم

کاغذين جامه هدف‌وار علي‌الله زنيم

تا به تير سحري دست قدر بربنديم

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

اي آتش سوداي تو خون کرده جگرها...

اي آتش سوداي تو خون کرده جگرها

بر باد شده در سر سوداي تو سرها

اي در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها

وي در دل زهاد ز سوز تو اثرها

آلوده به خونابه‌ي هجر تو روان‌ها

پالوده در انديشه‌ي وصل تو جگرها

وي مهره‌ي اميد مرا زخم زمانه

در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

طبع تو دمساز نيست عاشق دلسوز ر...

طبع تو دمساز نيست عاشق دلسوز را

خوي تو ياري ‌گر است يار بدآموز را

دستخوش تو منم دست جفا برگشاي

بر دل من بر گمار تير جگر دوز را

از پي آن را که شب پرده‌ي راز من است

خواهم کز درد دل پرده کنم روز را

ليک ز بيم رقيب وز پي نفي گمان

راه برون بسته‌ام آه درون سوز را

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

خوش خوش خرامان مي‌روي، اي خوشت...

خوش خوش خرامان مي‌روي، اي خوشتر از جان تا کجا

شمعي و پنهان مي‌روي پروانه جويان تا کجا؟

ز انصاف خو واکرده‌اي، ظلم آشکارا کرده‌اي

خون ريز دل‌ها کرده‌اي، خون کرده پنهان تا کجا؟

غبغب چو طوق آويخته فرمان ز مشک انگيخته

صد شحنه را خون ريخته با طوق و فرمان تا کجا؟

بر دل چو آتش مي‌روي تيز آمدي کش مي‌روي

در جوي جان خوش مي‌روي اي آب حيوان تا کجا؟

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

رفتم به راه صفت ديدم به کوي صف...

رفتم به راه صفت ديدم به کوي صفا

چشم و چراغ مرا جايي شگرف و چه جا

جايي که هست فزون از کل کون و مکان

جايي که هست برون از وهم ما و شما

صحن سراچه‌ي او صحراي عشق شده

جان‌هاي خلق در او رسته به جاي گيا

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمين

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

ز خاک کوي تو هر خار سوسني است...

ز خاک کوي تو هر خار سوسني است مرا

ز بند موي تو هر تار مسکني است مرا

براي آنکه ز غير تو چشم بر دوزم

به جاي هر مژه در چشم سوزني است مرا

ز بسکه بر سر کوي تو اشک ريخته‌ام

ز لعل در بن هر سنگ دامني است مرا

از آن زمان که ز تو لاف دوستي زده‌ام

بهر کجا که مصافي است دشمني است مرا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

به زبان چربت اي جان بنواز جان...

به زبان چربت اي جان بنواز جان ما را

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

ز ميان بر آر دستي مگر از ميانجي تو

به کران برد زمانه غم بيکران ما را

به دو چشم آهوي تو که به دولت تو گردون

همه عبده نويسد سگ پاسبان ما را

ز پي عماري تو ز روان کنيم مرکب

چو رکاب تو روان شد چه محل روان ما را

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

به سر کرشمه از دل خبري فرست ما...

به سر کرشمه از دل خبري فرست ما را

به بهاي جان از آن لب شکري فرست ما را

به غلامي تو ما را خبر از جهان برآمد

گرهي ز زلف کم کن، کمري فرست ما را

به بهانه‌ي حديثي بگشاي لعل نوشين

به خراج هر دو عالم، گهري فرست ما را

به دو چشم تو که از جان اثري نماند با ما

ز نسيم جانفزايت، اثري فرست ما را

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

گر نه عشق او قضاي آسمانستي مرا...

گر نه عشق او قضاي آسمانستي مرا

از بلاي عشق او روزي امانستي مرا

گر مرا روزي ز وصلش بر زمين پاي آمدي

کي همه شب دست از او بر آسمانستي مرا

گر نه زلف پرده سوز او گشادي راز من

زير اين پرده که هستم کس چه دانستي مرا

بر يقينم کز فراق او به جان ايمن نيم

وين نبودي گر به وصل او گمانستي مرا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

اي پار دوست بوده و امسال آشنا...

اي پار دوست بوده و امسال آشنا

وي از سزا بريده و بگزيده ناسزا

اي سفته در وصل تو الماس ناکسان

تا کي کني قبول، خسان را چو کهربا

چند آوري چو شمس فلک هر شبانگهي

سر بر زمين خدمت ياران بي وفا

آن را که خصم ماست شدي يار و هم نشين

با آنکه کم ز ماست شدي دوست و آشنا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

دل خاص تو و من تن تنها اينجا

دل خاص تو و من تن تنها اينجا

گوهر به کفت بماند و دريا اينجا

در کار توام به صبر مفکن کارم

کز صبر ميان تهي ‌ترم تا اينجا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

عيسي لب و آفتاب رويي پسرا

عيسي لب و آفتاب رويي پسرا

زنار خط و صليب مويي پسرا

لشکرکشي و اسير جويي پسرا

خاقاني اسير شد چه گويي پسرا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

اي تير هنر سهيل برجيس لقا

اي تير هنر سهيل برجيس لقا

شعري فش و فرقدفر و ناهيد صفا

پيش رخ تو ماه و سماک و جوزا

خوارند چو پيش مهر پروين و سها

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

پذرفت سه بوس از لب شيرين ما را...

پذرفت سه بوس از لب شيرين ما را

يک شب به فريب داشت غمگين ما را

گفتم بده آن وعده‌ي دوشين ما را

دوشي بزد و نکرد تمکين ما را

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

سنگ اندر بر بسي دويديم چو آب

سنگ اندر بر بسي دويديم چو آب

بار همه خار و خس کشيديم چو آب

آخر به وطن نيارميديم چو آب

رفتيم و ز پس باز نديدم چو آب

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

اي تيغ تو آب روشن و آتش ناب

اي تيغ تو آب روشن و آتش ناب

آبي چو خماهن، آتشي چون سيماب

از هيبت آن آب تن آتش تاب

رفت آتشي از آتش و آبي از آب

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

خاقاني را ز بس که بوسيد آن لب...

خاقاني را ز بس که بوسيد آن لب

دور از لب تو گرفت تب خال از تب

آري لبت آتش است خندان ز طرب

از آتش اگر آبله خيزد چه عجب

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

طوطي دم و دينار نشان است آن لب...

طوطي دم و دينار نشان است آن لب

غماز و دو روي از پي آن است آن لب

زنهار ميالاي در آن لب نامم

کآلوده‌ي لب‌هاي کسان است آن لب

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

گر من به وفاي عشق آن حور نسب

گر من به وفاي عشق آن حور نسب

در دام دگر بتان نيفتم چه عجب

حاشا که چو گنجشک بوم دانه طلب

کان ماه مرا هماي داده است لقب

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

سر به عدم در نه و ياران طلب

سر به عدم در نه و ياران طلب

بوي وفاداري از ايشان طلب

بر سر عالم شو و هم جنس جوي

در بن دريا شو و مرجان طلب

مرکز خاکي نبود جاي تو

مرتبه‌ي گنبد گردان طلب

مائده‌ي جان چو نهي در ميان

دل به ميانجي نه و مهمان طلب

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

گر مدعي نه‌اي غم جانان به جان...

گر مدعي نه‌اي غم جانان به جان طلب

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

خون خرد بريز و ديت بر عدم نويس

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

دي ياسجي ز ترکش جانانت گم شده است

دل و اشکاف و ياسج او در ميان طلب

گر نيست گشتي از خود و با تو تويي نماند

از نيستي در آينه‌ي دل نشان طلب

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

انصاف در جبلت عالم نيامده است...

انصاف در جبلت عالم نيامده است

راحت نصيب گوهر آدم نيامده است

از مادران دهر نزاده است هيچ کس

کوهم ز دهر نامزد غم نيامده است

از موج غم نجات کسي راست کو هنوز

بر شط کون و فرضه‌ي عالم نيامده است

از ساغر زمانه که نوشيد شربتي

کان نوش جانگزاي‌تر از سم نيامده است

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

روي گريز نيست که گردون کمان‌کش...

روي گريز نيست که گردون کمان‌کش است

جاي فراغ نيست که گيتي مشوش است

ماويز در فلک که نه بس چرب مشرب است

برخيز از جهان که نه بس خوب مفرش است

چون مار ارقم است جهان گاه آزمون

کاندر درون کشنده و بيرون منقش است

با خويشتن بساز و ز کس مردمي مجوي

کان کو فرشته بود کنون اهرمن‌وش است

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

تا جهان است از جهان اهل وفايي...

تا جهان است از جهان اهل وفايي برنخاست

نيک عهدي برنيامد، آشنايي برنخاست

گويي اندر کشور ما بر نمي‌خيزد وفا

يا خود اندر هفت کشور هيچ جايي برنخاست

خون به خون مي‌شوي کز راحت نشاني مانده نيست

خود به خود مي ساز کز همدم وفايي برنخاست

از مزاج اهل عالم مردمي کم جوي از آنک

هرگز از کاشانه‌ي کرکس همايي برنخاست

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

کار گيتي را نوايي مانده نيست

کار گيتي را نوايي مانده نيست

روز راحت را بقايي مانده نيست

زآن بهار عافيت کايام داشت

يادگار اکنون گيايي مانده نيست

وحشتي دارم تمام از هر که هست

روشنم شد کآشنايي مانده نيست

دل از اين و آن گريزان مي‌شود

زآنکه داند با وفايي مانده نيست

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

اهل بر روي زمين جستيم نيست

اهل بر روي زمين جستيم نيست

عشق را يک نازنين جستيم نيست

زين سپس بر آسمان جوييم اهل

زآنکه بر روي زمين جستيم نيست

برنشين اي عمر و منشين اي اميد

کاشنايي همنشين جستيم نيست

خرمگس برخوان گيتي صف زده است

يک مگس را انگبين جستيم نيست

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

آگه نه‌اي که بر دلم از غم چه د...

آگه نه‌اي که بر دلم از غم چه درد خاست

محنت دواسبه آمد و از سينه گرد خاست

بر سينه داغ واقعه نقش‌الحجر بماند

وز دل براي نقش حجر لاجورد خاست

جان شد سياه چون دل شمع از تف جگر

پس همچو شمعم از مژه خوناب زرد خاست

هم سنگ خويش گريه‌ي خون راندم از فراق

تا سنگ را ز گريه‌ي من دل به درد خاست

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در اين عهد از وفا بويي نمانده...

در اين عهد از وفا بويي نمانده است

به عالم آشنا رويي نمانده است

جهان دست جفا بگشاد آوخ

وفا را زور بازويي نمانده است

چه آتش سوخت بستان وفا را

که از خشک و ترش بويي نمانده است

فلک جايي به موي آويخت جانم

کز آنجا تا اجل مويي نمانده است

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

همه کارم ز دور آسماني

همه کارم ز دور آسماني

چو دور آسمان شد زير و بالا

لبم بي‌آب چون دندان شانه است

از اين دندان کن آيينه سيما

که اين زنگاري آيينه فش را

چو شانه باز نشناسم سر از پا

دلم مرغي است در قل بسته چون سنگ

چو سيم قل هواللهي مصفا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

خاقانيا به جاه مشو غره غمروار...

خاقانيا به جاه مشو غره غمروار

گر خود به جاه بهمن و جمشيدي از قضا

کاندر جهان چو بهمن و جمشيد صد هزار

زادند و مرد و کار جهان هم بر آن نوا

رفت آنچه رفت و روي زمين همچنان نژند

بود آنچه بود و پشت فلک همچنان دو تا

نه در نبات اين بدلي آمد از نهاد

نه در نجوم آن خللي آمد از فنا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

بترس از بد خلق خاقانيا

بترس از بد خلق خاقانيا

ولکن ز بد ده امان خلق را

وفا طبع گردان و ايمن مباش

ز غدري که طبع است آن خلق را

دروغي مران بر زبان و مدان

که صدقي بود بر زبان خلق را

در افعال خلق آشکارا شود

قضايي که آيد نهان خلق را

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

نظام دولت بهراميان رشيدالدين

نظام دولت بهراميان رشيدالدين

فلک تويي و زمين ما و ذره نامه‌ي ما

به نامه خواستم ابرام داد عقلم گفت

که ذره سوي فلک مي‌فرستي اينت خطا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

من که خاقانيم به همت شاه

من که خاقانيم به همت شاه

پشت خم کرده‌ام ز بار عطا

شاخ را پشت خم کند ميوه

هم ز فيض سحاب و بر صبا

شکر دارم ز شاه که انعامش

داد نان پاره و آب روي مرا

مرغ کابي خورد به کشور شاه

کند از بهر شکر سر بالا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

چون شاه بازگشت ز ابخاز روز عيد...

چون شاه بازگشت ز ابخاز روز عيد

فرمود چاشتگه گذري بر کليسيا

من بانگ برکشيدم و گفتم که اي دريغ

اسلاميان به کعبه و ما در کليسيا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

خاقاني ار به باده کشد دست بتر...

خاقاني ار به باده کشد دست بتر است

از ابرهه که پيل کشد جنگ کعبه را

ديگر لب بتان نزند بوسه تا زيد

اين نذر کرد و راي زد آهنگ کعبه را

سوگند مي‌خورد که نبوسد مگر دو جاي

يا مصحف معظم يا سنگ کعبه را

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

خواجه يک هفته اضطرابي داشت

خواجه يک هفته اضطرابي داشت

دوشش افتاد چرخ ازرق را

رفت و رنگ زمانه پيش آورد

تا کشد خواجه‌ي مزبق را

زيبقي را به رنگ بايد کشت

که به حنا کشند زيبق را

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

گفتي از شاهان تو را دل فارغ اس...

گفتي از شاهان تو را دل فارغ است

دل ز شاهان فارغ است آري مرا

والي ري کز خراسان رفتنم

منع کرد آن نيست آزاري مرا

گر شدن ز آن سو کسي را رخصه نيست

رخصه بايستي شدن باري مرا

من به پيران خراسان مي‌شوم

نيست باميران او کاري مرا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

اين قصيده‌ي تازي به خواجه امام...

بکت الرباب فقلت اي بکاء

ابکاء عهد ام بکاء اخاء

فالعهد للربع المحور بد معنا

ثم الاخاء لزمرة الخلطاء

عين المهاة بکت و ليس من الهوي

دمع المهاة يفيض کالابداء

سم محاجرها علي و قيل لي

ترياقكم في محجر العيناء

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

مطلع ثاني

اني لاخدم ناصح الخلفاء

فرد الائمة خاضع الحنفاء

بتحية مشفوعة بمحامد

و محامد مقرونة بدعاء

و تعارف اکبرته بتذکر

و تذکر و شخصة بثناء

و لديه لي مشفع من خلقه

قد سرني لازال في السراء

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

و ها فارسيا بالحجازي اشفع

و ها فارسيا بالحجازي اشفع

و احضر كسري ثم نعمان اتبع

نعم هده المنقحة الدريه

هي انقب من الكواكب الدريه

و لرماح الفاصحة احسن درئة

اشفعها بقطعة موسومة عربيه

هي من امهات الاعجاز

لا بانطق الحجاز ارفع رئيه

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

يحيي شيخ الهدي فيحيي

يحيي شيخ الهدي فيحيي

يحيي بن محمد بن يحيي

يحيي سمه فصار عيسي

ميت الحسنات منه يحيي

مفتي الخلفاء من يزكي

مغني الخلعاء من يحيي

اضحي خضرا و منه قس

حاكي خضرا و حك لحيا

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

در مدح بغداد حماها الله گويد

امشرب الخضر ماء بغداد

و نار موسي لقاء بغداد

کوثرنا دجلة و جنتنا

الكرخ و طوبي هواء بغداد

قل لمصر بذکر مصرانب

فما لمصر سناء بغداد

تالله للنيل صفو دجلة لا

ولا لمصر صفاء بغداد

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

مطلع دوم

اعاد روحي هواء بغداد

و زاد روحي فضاء بغداد

يعيد ليث الرجال خاتله

بعين ظبي نساء بغداد

ترمي برشق اللحاظ و اعجبا

اراميات ظباء بغداد

بالمسک قدت نباتها و لها

امهي نصالا دهاء بغداد

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

و له ايضا يمدح سيف الدين مظفر...

يا طيف ناظرة کصبح مسفر

سفر الصباح نهعم صباحا و اسفر

يخفي و يبدي الصبح لونا خاتلا

كعذارها بخيالها المتنفر

خضب الصباح الجو صبغ حنايها

او وشم انملها بعيني مبصر

عن مقلة الآفاق کحل ظلامها

محت السماء بطلها المتقطر

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

و له ايضا يمدح الملك الاعظم عل...

و ها فارسيا بالحجازي اشفع

واحضر کسري ثم نعمان اتبع

اعرش ذري شندان ام فلک العلي

ففي ظلها الارواح و النور تجمع

اثامنة الجنات للنفس موعد

و رابعة الافلاک للشمس موضع

نعم فلک بل جنة في ذراهما

لعيسي مآب بل لادريس مرتع

ادامه شعر
شاعر خاقانی | ديوان خاقاني شرواني

أافضل كافي الابرار خيرا

أافضل كافي الابرار خيرا

و مايل كل مال بالاخاء

واكرم من اهانك ثم ناقض

اساءته باحسان الثناء

و احسن ثم لاتنظر جزاء

ففي الاحسان تعبية الجزاء

و عود نفسك الناس المرجي

لنفس النفس حامله الرجاء

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید