chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

بشنو از ني چون حكايت ميكند

بشنو از ني چون حكايت ميكند

از جدائي ها شكايت مي كند

کز نيستان تا مرا ببريده اند

از نفيرم مرد و زن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق

هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

حکايت عاشق شدن پادشاهي بر كنيز...

بود شاهي در زماني پيش از اين

ملك دنيا بودش و، هم ملك دين

اتفاقا شاه روزي شد سوار

با خواص خويش از بهر شكار

يك كنيزك ديد شه بر شاه راه

شد غلام آن كنيزك جان شاه

مرغ جانش در قفس چون مي طپيد

داد مال و آن كنيزك را خريد

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

ظاهر شدن عجز حکيمان از معالجه...

شه چو عجز آن حکيمان را بديد

پا برهنه جانب مسجد دويد

رفت در مسجد، سوي محراب شد

سجده گاه از اشك شه پر آب شد

چون به خويش آمد ز غرقاب فنا

خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا

كاي كمينه بخششت ملك جهان

من چگويم چون تو ميداني نهان

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

از خداوند ولي التوفيق در خواست...

از خدا جوئيم توفيق ادب

بي ادب محروم شد از لطف رب

بي ادب تنها نه خود را داشت بد

بلك آتش در همه آفاق زد

مايده از آسمان در مي رسيد

بي صداع و بي فروخت و بي خريد

در ميان قوم موسي چند كس

بي ادب گفتند: كو سير و عدس

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

ملاقات پادشاه با آن طبيب الهي...

دست بگشاد و كنارانش گرفت

همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

دست و پيشانيش بوسيدن گرفت

از مقام و راه پرسيدن گرفت

پرس پرسان مي كشيدش تا به صدر

گفت: گنجي يافتم آخر به صبر

اي لقاي تو جواب هر سؤال

مشكل از تو حل شود بي قيل و قال

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

بردن پادشاه طبيب را بر سر بيما...

چون گذشت آن مجلس و خوان كرم

دست او بگرفت و بُرد اندر حرم

قصه ي رنجور و رنجوري بخواند

بعد از آن در پيش رنجورش نشاند

رنگ و رو و نبض و قاروره بديد

هم علاماتش، هم اسبابش شنيد

گفت: هر دارو كه ايشان كرده اند

آن عمارت نيست ويران كرده اند

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

خلوت طلبيدن آن ولي از پادشاه ب...

گفت: اي شه، خلوتي كن خانه را

دور كن هم خويش و هم بيگانه را

كس ندارد گوش در دهليزها

تا بپرسم از كنيزك چيزها

خانه خالي ماند و، يك ديار ني

جز طبيب و جز همان بيمار، ني

نرم نرمك گفت: شهر تو كجاست

كه علاج اهل هر شهري جداست

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

دريافتن آن ولي رنج را و عرض کر...

بعد از آن برخاست، عزم شاه كرد

شاه را زآن شمه ي آگاه كرد

گفت: تدبير آن بود، كان مرد را

حاضر آريم از پي اين درد را

مرد زرگر را بخوان زآن شهر دور

با زر و خلعت بده او را غرور

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

فرستادن شاه رسولان به سمرقند ب...

شه فرستاد آن طرف يك دو رسول

حاذقان و كافيان بس عدول

تا سمرقند آمدند آن دو رسول

از براي زرگر شنگ فضول

كاي لطيف استاد كامل معرفت

فاش اندر شهرها از تو صفت

نك فلان شه، از براي زرگري

اختيارت كرد، زيرا مهتري

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

اي ضياء الحق حسام الدين توي

اي ضياء الحق حسام الدين توي

كه گذشت از مه بنورت مثنوي

همّت عالي تو اي مرتجا

مي كِشد اين را خدا داند كجا

گردن اين مثنوي را بسته اي

مي كشي آن سوي كه دانسته اي

مثنوي پويان كِشنده ناپديد

ناپديد از جاهلي كش نيست ديد

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

بقيه ي قصه ي اهل سبا و نصيحت و...

هر يكي را اندر خورد و مشكلات دين و دل او وصيد كردن هر جنس مرغ ضميري بصفير آن جنس مرغ و طعمه ي او

قصه گويم از سبا مشتاق وار

چون صبا آمد بسوي لاله زار

لاقت الاشباحُ يوم وصلها

عادت الاولاد صوب اصلها

أمة العشق الخفي في الامم

مثل جود حوله لوم السقم

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

شخصي بوقت استنجا مي گفت اللهم...

بجاي آنک الهم اجعلني من التوابين و اجعلني من المتطهرين كه ورداستنجاست و ورود استنجا را بوقت استنشاق مي گفت عزيزي بشنيد و اين را طاقت نداشت

آن يكي در وقت استنجا بگفت

كه مرا با بوي جنت دار جفت

گفت شخصي خوب ورد آورده اي

ليك سوراخ دعا گم كرده اي

اين دعا چون ورد بيني بود چون

ورد بيني را تو آوردي بكون

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

تفسير آيت كي و ما خَلَقْنَا ال...

نيآفريدمشان بهر همين كي شما مي بينيد بلك بهر معني وحكمت باقيه كي شما نمي بيند آنرا

هيچ نقاشي نگارد زين نقش

بي اميد نفع بهر عين نقش

بلك بهر ميهمانان و کهان

كه بفرجه وارهند از اندهان

شادي بچگان و يادِ دوستان

دوستان رفته را از نقش آن

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

نمودن جبرئيل عليه السلام خود ر...

و از هفتصد پر او چون يك پر ظاهر شد و افقرا بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه ي شعاعش

مصطفي مي گفت پيش جبرئيل

كه چنانك صورت تست اي خليل

برمرا بنما تو محسوس آشكار

تا ببينم مر ترا نظاره وار

گفت نتواني و طاقت نبودت

حس ضعيف است تنك سخت آيدت

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

شه حسام الدين كه نور انجم است...

شه حسام الدين كه نور انجم است

طالب آغاز سفر پنجم است

اي ضيآء الحق حسام الدين راد

اوستادان صفا را اوستاد

گر نبودي خلق محجوب و كثيف

ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف

در مَديحَت دادِ معني دادمي

غير اين منطق لبي بگشادمي

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید