chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

ديوان ايرج ميرزا

شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

درنعت نبي خاتم (ص)

نه عاقل است که دارد در اين سراي رحيل

قصير عمر خود اندر اميد هاي طويل

نهد به گردن جان رشته اي ز طول امل

که تا قيامت آن رشته را بود تطويل

خوش آن که بگسست اين رشته ي اميد ز جان

نهاد بر کف تقدير کردگار جليل

رهاند خود را از منت وضيع و شريف

نجات داد هم از خجلت کريم و بخيل

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

شکوه ي دوستانه از ملک الشعراء...

ملکا با تو دگر دوستي ما نشود

بعد اگر شد، شده است، اما حالا نشود

بنشسته است غباري ز تو در خاطر من

که بدين زودي از خاطر من پا نشود

خواهي ار رفع کدورت شود از خاطر من

عذرخواهي بکن البته، و الا نشود

گرچه در دولت مشروطه زبان آزاد است

ليک راز رفقا بايد افشا نشود

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

مزاح با ابوالحسن خان

اي بر کچلان دهر، سرهنگ

حق، حفظ کند سر تو از سنگ

من چون تو کجل نديده ام هيچ

نه در کن و سولقان، نه در کنگ

ماه فلکي نموده تقليد

از زفت سرت به شکل و از رنگ

آيد چو نسيم ري به مشهد

از بوي سر تو مي شوم منگ

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

شکايت از دوري يار

چندي گزيده يار ز من دوري

افزوده شور بخت مرا شوري

چون بيندم به خويش فزون مشتاق

از من فزون کند بت من دوري

آري مجرب است که در هر باب

مشتاقي است مايه ي مهجوري

اي ماهرو که در صف مهرويان

داري به دست، رايت منصوري

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

تسليت به دوست

سخت است گر چه مرگ پدر بر پسر همي

هاي اي پسر مخور غم از اين بيشتر همي

در روزگار، هر پسري بي پدر شود

تنها تو نيستي که شدي بي پدر همي

اسکندر کبير که مي رفت از جهان

گفت اين سخن به مادر خونين جگر همي

کز بعد من عزايي اگر مي کني به پاي

طوري بکن که باد پسنديده تر همي

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

طرب افسرده کند دل...

طرب افسرده کند دل، چو ز حد درگذرد

آب حيوان بکشد نيز چو از سر گذرد

من از اين زندگي يک نهج آزرده شدم

قند اگر هست نخواهم که مکرر گذرد

گر همه ديدن يک سلسله مکروهات است

کاش اين عمر گرانمايه سبک تر گذرد...

آه از آن روز که بي کسب هنر شام شود

واي از آن شام که بي مطرب و ساغر گذرد

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

از کار، کار آيد پديد

چون خورم مي، در سرم سوداي يار آيد پديد

راست باشد اين مثل کز کار، کار آيد پديد

جهد کردم تا نگويم راز دل بر هيچ کس

مي کشان را راز دل بي اختيار آيد پديد

گر مرا آسوده بيني در غمش، نبود شگفت

هر غريقي را پس از کوشش قرار آيد پديد

هر سؤال سخت را، زنهار! پاسخ نرم ده

سنگ و آهن چون به هم سايد شرار آيد پديد

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

باز روز آمد به پايان...

باز روز آمد به پايان، شام دلگير است و من

تا سحر سوداي آن زلف چو زنجير است و من

از در شاهان عالم، لذتي حاصل نشد

بعد از اين کنج عزلت، خدمت پير است و من

ديگران سرمست در آغوش جانان خفته اند

آن که بيدار است هر شب، مرغ شبگير است و من

گفته بودم زودتر در راه عشقت جان دهم

بعد از اين تا زنده باشم عذر تأخير است و من

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

عارف نامه

اصل اين مثنوي معروف در پانصد و پانزده بيت در ديوان ايرج ميرزا آمده که هشتاد بيت آن در پي مي آيد:

شنيدم من که عارف جانم آمد

رفيق سابق تهرانم آمد

شدم خوش وقت و جاني تازه کردم

نشاط و وجد بي اندازه کردم

به نوکرها سپردم تا بدانند

که گر عارف رسد از در نرانند

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

زهره و منوچهر

صبح نتابيده هنوز آفتاب

وا نشده ديده ي نرگس ز خواب

تازه گل آتشي مشک بوي

شسته ز شبنم به چمن دست و روي

منتظر حوله ي باد سحر

تا که کند خشک بدان روي تر

ماهرخي چشم و چراغ سپاه

نايب اول، به وجاهت چو ماه

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

انقلاب ادبي

اي خدا باز شب تار آمد

نه طبيب و نه پرستار آمد

دردم از هر شب پيش افزون است

سوزش عشق ز حد بيرون است

تندتر گشته ز هر شب تب من

بدتر از هر شب من امشب من

کار هر درد دگر آسان است

آه از اين درد که بي درمان است

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

شاه و جام

پادشهي رفت به عزم شکار

با حرم و خيل به دريا کنار

خيمه ي شب را لب رودي زدند

جشن گرفتند و سرودي زدند

بود در آن رود يکي «گرد آب»

کز سخطش داشت نهنگ اجتناب

ماهي از آن ورطه گذشتي چو برق

تا نشود در دل آن ورطه غرق

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

نصيحت به فرزند

از مال جهان ز کهنه و نو

دارم پسري به نام خسرو

هر چند که سال او چهار است

پيداست که طفل هوشيار است

در ديده ي من چنين نمايد

بر ديده ي غير تا چه آيد

هر چند که طفل، زشت باشد

در چشم پدر، بهشت باشد

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

داستان دو موش

اي پسر لحظه اي تو گوش بده

گوش بر قصه ي دو موش بده

که يکي پير بود و عاقل بود

دگري بچه بود و جاهل بود

هر دو در کنج سقف يک خانه

داشتند از براي خود لانه

گربه اي هم در آن حوالي بود

کز دغل پر، ز صدق خالي بود

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

شير و موش

بود شيري به بيشه اي خفته

موشکي کرد خوابش آشفته

آن قدر دور شير بازي کرد،

در سر دوشش اسب تازي کرد،

آن قدر گوش شير گاز گرفت،

گه رها کرد و گاه باز گرفت،

تا که از خواب، شير شد بيدار

متغير ز موش بدرفتار

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

کار ز تو، ياوري از کردگار

برزگري کشته ي خود را درود

تا چه خود از بدو عمل کشته بود!

بارکش آورد و بر آن بار کرد

روي ز صحرا سوي انبار کرد

در سر ره تيره گلي شد پديد

بارکش و مرد، در آن گل تپيد

هر چه بر آن اسب ، نهيب آزمود

چرخ نجنبيد و نبخشيد سود

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

هديه ي عاشق

عاشقي محنت بسيار کشيد

تا لب دجله به معشوقه رسيد

نشده از گل رويش سيراب

که فلک دسته گلي داد به آب

نازنين چشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دلسوخته بود

ديد در روي شط آيد به شتاب

نوگلي چون گل رويش شاداب

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

مرثيه ي علي اکبر (ع)

رسم است هر که داغ جوان ديد، دوستان

رأفت برند حالت آن داغديده را

يک دوست زير بازوي او گيرد از وفا

وان يک ز چهره پاک کند اشک ديده را

آن ديگري بر او بفشاند گلاب و شهد

تا تقويت کند دل محنت چشيده را

يک جمع دعوتش به گل و بوستان کنند

تا برکنندش از دل، خار خليده را

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

مرثيه ي حوادث پس از عاشورا

سرگشته بانوان، وسط آتش خيام

چون در ميان آب، نقوش ستاره ها

اطفال خردسال، ز اطراف خيمه ها

هر سو دوان چو از دل آتش، شراره ها

غير از جگر که دسترس اشقيا نبود

چيزي نماند در بر ايشان ز پاره ها

انگشت رفت در سر انگشتري به باد

شد گوش ها دريده پي گوشواره ها

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

در مذمت شراب

ابليس شبي رفت به بالين جواني

آراسته با شکل مهيبي سر و بر را

گفتا که منم مرگ و اگر خواهي زنهار

بايد بگزيني تو يکي زين سه خطر را

يا آن که پدر پير خودت را بکشي زار

يا بشکني از خواهر خود سينه و سر را

يا خود ز مي ناب کشي يک دو سه ساغر

تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

کارگر و کارفرما

شنيدم کارفرمايي نظر کرد

ز روي کبر و نخوت کارگر را

روان کارگر از وي بيازرد

که بس کوتاه دانست آن نظر را

بگفت اي گنجور اين نخوت از چيست

چو مزد رنج بخشي رنجبر را

من از آن رنجبر گشتم که ديگر

نبينم روي کبر گنجور را

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

مادر (۱)

گويند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

شب ها بر گاهواره ي من

بيدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شيوه ي راه رفتن آموخت

يک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

جاه و جلال علي (ع)

اندر خبر بود که نبي، شاه حق پرست

چون سوي عرش در شب معراج رخت بست

بر مسند دني فتدلي نهاد پاي

دستي ز غيب آمد و بر پشت او نشست

چون دست حق بد و اثر لطف دوست بود

از فرط شادماني، مدهوش گشت و مست

گويند پا نهاد به دوش نبي، علي

از طاق کعبه خواست چو اصنام را شکست

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

احمد لا ينصرف

فکر شاه فطني بايد کرد

شاه ما گنده و گول و خرف است

تخت و تاج و همه را ول کرده

در هتل هاي اروپ معتکف است

نشود منصرف از سير فرنگ

اين همان احمد لاينصرف است

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

دزد نگرفته

هرکس ز خزانه برد چيزي

گفتند مبر که اين گناه است

تعقيب نموده و گرفتند

دزد نگرفته پادشاه است!

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

حق استاد

گفت استاد مبر درس از ياد

ياد باد آنچه به من گفت استاد

ياد باد آن که مرا ياد آموخت

آدمي نان خورد از دولت ياد

هيچ يادم نرود اين معني

که مرا مادر من نادان زاد

پدرم نيز چو استادم ديد

گشت از تربيت من آزاد

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

اسباب سفر

اکنون که هواي ري به سر دارم و بس

ملبوس، همين پوست به بر دارم و بس

ز اسباب سفر که جمله مردم دارند

من بنده همين عزم سفر دارم و بس!

ادامه شعر
شاعر ایرج میرزا | ديوان ايرج ميرزا

روزي...

ديروز چه گل هاي جهان افروزي

امروز چه سرماي گلستان سوزي

آرنده ي «برد» و آفريننده ي «ورد»

روزي آن طور مي پسندد، روزي...

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید