chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

ديوان جامي

شاعر جامی | ديوان جامي

۱

يا من بدا جمالک في کل ما بدا

بادا هزار جان مقدس ترا فدا

مي نالم از جدايي تو دم به دم چو ني

وين طرفه تر که از تو ني ام يک نفس جدا

عشق است و بس که در دو جهان جلوه مي کند

گاه از لباس شاه گه از کسوت گدا

يک صوت بر دو گونه همي آيدت به گوش

گاهي ندا همي نهيش نام و گه صدا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۲

حرز جانهاست نام دلبر ما

ما اعز اسمه و ما اعلا

نام او گنج نامه ي لاهوت

گنج پنهان غيب ازو پيدا

همه اسما مظاهر ذاتند

همه اشيا مظاهر اسما

لا اري في الوجود الا هو

محو شد نش غير و نام سوا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۳

خليلي لاحت لنا دور سلمي

نشان هاي سلمي شد از دور پيدا

کهن ناشده داغ او گشت تازه

قفا نبک من ذکر من ليس نيسا

ازين ربع و اطلال هر جا گياهي

که بينيم گويا زبانيست گويا

جز افسون سلمي و افسانه ي او

نخوانند بر ما نگويند با ما

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۴

هر چه اسباب جمالست رخ خوب ترا

همه بر وجه کمالست کما لا يخفا

بعد عمري کشمت گفتي و من مي ميرم

هر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا

بس که زاهد به ريا سبحه ي صد دانه شمرد

در همه شهر بدين شيوه شد انگشت نما

گر به تيغ تو جدا شد سرم از تن چه غم است

غم از آنست که از تيغ تو افتاد جدا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۵

چند سوي چمن آيم به هوايت چو صبا

يک ره اي سرو سهي قامت رعنا بنما

به ته کرته ي نيلي سوي بستان بخرام

تا گل از شوق کند خرقه ي فيروزه بقا

باغبان کاش کند سوسن و گل فرش رهت

زآنکه بر روي زمين حيف بود آن کف پا

سرو را جا لب جويست و ترا گوشه ي چشم

الله الله چه تفاوت تو کجا سرو کجا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۶

شرف کعبه بود کوي ترا

زاده الله تعالي شرفا

زاير کوي تو از کعبه گذشت

سر کوي تو کجا کعبه کجا

سر من غرقه به خون افتادست

تا زتيغ تو فتادست جدا

بي تو بر جان دگرم باقي نيست

جان اگر رفت ترا باد بقا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۷

زد به رفتار خوش قدرت ره ما

رفع الله قد هم ابدا

تو همايي و نيست ظل هماي

جز دو زلف تو دام ظلهما

گر کند غنچه با تو دعوي لطف

بر دهانش زند نسيم صبا

ديده هر ديده ام جدا دردي

تا زروي تو مانده اند جدا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۸

گاه دل در ساز و گه در ديده جا

هر دو جاي تست يا بدرالدجا

طوبي آمد قد تو وقت خرام

گر خرامد سوي ما طوبي لنا

تا به هر چشمي زراهت سرمه برد

چشم من دارد غباري از صبا

من نگويم بنده ي خويشم شمار

نيست حکمي بنده را بر پادشا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۹

لب لعل تو کام اهل وفا

لعليل الفراق فيه شفا

درد نوشان جام درد تواند

صف نشينان بارگاه صفا

کي به روي تو خوش توانم زيست

همچو موي تو فتنه اي زقفا

ياري کس نخواهم اندر عشق

حسبي الله وحده و کفي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

في توحيد سبحانه و تعالي

آنکه تسبيح حصا بر صدق او آمد گوا

گاه احصاي ثنايت گفته لا احصي ثنا

چون درين احصا حصا آسا ني ام گويا به صدق

بر که بندم راه گويايي چو صديق از حصا

عد نعمايت چه حد من چو حکمت در ازل

ساخت شرط ان تعدوا را زلا تحصوا جزا

تاج استغنا و نعلين سلوک راه فقر

دادي ام، غرقم در انعام تو از سر تا به پا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

في توحيد باري عز اسمه

درين صحيفه چو آغاز کردم املي را

گرفتم از همه اولي ثناي مولي را

زهرچه هست طريق ثناي او اوليست

به پاي صدق سپردم طريق اولي را

مقدري که به صنع بديع خود پوشيد

لباس حسن عبارت عروس معني را

چو خوان نهاد به خلوت سراي جود نشاند

به صدر مجلس فطرت عقول اولي را

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

اين نامه جواب خواجه ي جهان است...

مرحبا اي قاصد ملک معالي مرحبا

الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا

نامه ي سربسته آوردي که گر چون نافه اش

سر شکافي بر مشام جان زند بوي وفا

غنچه ي نشکفته است از گلبن فضل و هنر

در بهارستان دانش يافته نشو و نما

لقمه ي پيچيده است از خوان لقمان آمده

تا شود جان و دل حکمت شناسان را غذا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در خطاب عمارت است اين مدح

اي از علو قدر به کرسي نهاده پا

فرق مقيم فرش حريم تو عرش سا

مشکل رسد به دولت تقبيل سدره ات

گردون اگرچه راست کند قامت دو تا

از طرف بامت ار نگرد پاسبان به زير

در چشمش آفتاب نمايد کم از سها

در نيمه ره به سدره برآسايد از عروج

مرغي که سوي کنگر قصرت کند هوا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

ايضا له

صبح ازل به خانه ي زرين آفتاب

بر لوح سيم چرخ نوشتند اين خطاب

کين سبز خشت مدرسه ي زرنگار نيست

جز بهر هر هنر طلب دانش اکتساب

بتراش حرف هاي جهالت زدل که هست

خط هاي نادرست سيه رويي کتاب

باشد لباب عالميان نوع آدمي

هستند زمره ي علما لب آن لباب

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در وصف عمارت يعقوب سلطان

اين نه قصرست همانا که بهشت دگرست

که گشاده به رخ اهل صفا هشت درست

جاي آن دارد اگر هشت بهشتش خوانند

چون زهر نقش درو حور وشي جلوه گرست

تا به دانش پي نظاره ي آن حوروشان

همه تن چشم شده بين که چه صاحب نظرست

هر چه بر صفحه ي انديشه کشد کلک خيال

نقش هاي در و ديوارش از آن خوبترست

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

ايضا له

اين خانه چه خانه است پري خانه ي چين است

پرحور يکي غرفه ز فردوس برينست

در آب و گل اين لطف تصور نتوان کرد

از طارم چرخ آمده برجي به زمينست

قصر ارم آن کش به جهان مثل نيابند

گويند چنين است وليکن نه چنينست

اين بقعه نگين دور افق حلقه ي خاتم

وين خانه ي پرنقش درو نقش نگينست

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در مدح سلطان حسين بايقرا و عما...

منزلي خوش خانه اي دلکش مقامي دلگشاست

ساقي گلچهره و و مطرب خوش گو کجاست

تا دهد آن با خيال لعل جانان جام مي

تا کند اين بر سرود بزم شاه آهنگ راست

خسرو غازي معز ملک و دين سلطان حسين

آنکه پيش طلعتش خورشيد را قدر سهاست

روشن است اسرار گيتي بر ضمير او بلي

ساغر مي بر کفش آيينه ي گيتي نماست

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در شرح احوال خود

مرا دل از همه عالم گرفتست

چه جاي عالم از خود هم گرفتست

ز دلگيري کم هر کس گرفتم

کسي را دل بدين سان کم گرفتست

چنان از هستي خود زير بارم

که پشت طاقت من خم گرفتست

زخورشيد طرب کي گرم گردم

چو عالم را غمام غم گرفتست

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در مرثيه ي حضرت مخدوم مکرم شيخ...

صاحب دلان که پيش تر از مرگ مرده اند

آب حيات از قدح مرگ خورده اند

اول کشيده رخت به سر منزل فنا

آنگه به دار ملک بقا راه برده اند

يابند بوي فيض بهار از نسيمشان

آنان که در خزان طبيعت فسرده اند

جانها فدايشان که به راه طلب هنوز

نسپرده يک دو گام دل و جان سپرده اند

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

روح تو مرغ سدره نشين است و تن...

روح تو مرغ سدره نشين است و تن قفس

مرغ از قفس هميشه پريدن کند هوس

آن نوع زي که چون قفست بشکند اجل

تا روضه ي جنان نکني روي باز پس

آراسته براي تو بستان سراي خلد

و اينجا تو شادمان به تماشاي خار و خس

سردست هر نفس که نه از بهر دوست خاست

جز صبح کيست شاهد صادق برين نفس

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

دردا که پاکباز جهان از جهان بر...

دردا که پاکباز جهان از جهان برفت

پاک آن چنان که آمده بود از جهان برفت

جانش که شاهباز معارف شکار بود

آواز طبل شاه شنود و روان برفت

غم شد محيط مرکز عالم زهر کران

کان مرکز محيط کرم از ميان برفت

دلها به بر غمين که امين زمين نماند

جانها زتن رمان که امان زمان نرفت

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

زين ماتم ار سپهر به قانون گريس...

زين ماتم ار سپهر به قانون گريستي

از چشم اختران همه شب خون گريستي

چون ابر کاشکي همه تن چشم بودمي

تا من درين غم از همه فزون گريستي

گر دود آتش جگرم بر فلک شدي

چشم سحاب اشک جگرکون گريستي

آهم زضعف اگر نشدي پست قدسيان

بر حالم از صوامع گردون گريستي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

کو آن سخن زشيوه ي توحيد راندنش...

کو آن سخن زشيوه ي توحيد راندنش

بر طالبان جواهر عرفان نشاندنش

کو آن پي نزول به خلوت سراي قدس

رخش از مضيق عرصه ي امکان جهاندنش

کو آن رموز شوق چو يعقوب گفتنش

کو آن زبور عشق چو داوود خواندنش

کو بردنش به فسحت معني مريد را

وز تنگناي عالم صورت رهاندنش

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

هر بامداد بر در خلوت سراي او

هر بامداد بر در خلوت سراي او

اصحاب صف زده به هواي لقاي او

هر يک به جاي خود متمکن نشسته اند

يارب چه حال شد که تهي ماند جاي او

او نيست زان قبيل که دست جفاي چرخ

چاک افگند به جيب قباي بقاي او

شد در بقاي ذات مقدس فناي محض

بادا بقاي جمله فداي فناي او

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در مرثيه ي برادر

تا کي زمانه داغ غمم بر جگر نهد

يک داغ نيک ناشده داغي دگر نهد

هر داغ کاورد قدري رو به بهتري

آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد

زير هزار کوه غمم بست و گر دهد

دستش هزار کوه دگر بر ز بر نهد

بي خوان ميهماني او حاضر ار شوم

پيش من از کباب جگر ماحضر نهد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

مرغي به تنگناي قفس بود پاي بست...

مرغي به تنگناي قفس بود پاي بست

دست قضا به لطف قفس را برو شکست

بگشاد بال صدق و صفا در صفاي قدس

جولان کنان به کنگر قصر بقا نشست

نادان که جز مضيق قفس جا نديده بود

در ماتمش به ناخن اندوه چهره خست

دانا که داشت آگهي از فسحت چمن

شکر خداي گفت که مرغ از قفس برست

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

خرم دلي که روضه ي قدسش نشيمن ا...

خرم دلي که روضه ي قدسش نشيمن است

فارغ ز رنج و محنتش اين تيره گلخن است

منشين درين سراي مسدس که عاقبت

جاي اقامت تو سراي مثمن است

روشن دلي کجا که بود روشناس گل

و آزاده اي کجا که زبان دان سوسن است

تا بنگرد که هست گلي سر زده زگل

گلچهره اي که در ته گل کرده مسکن است

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در پرستش خداوند

به نام خدايي که پست و بلند

ز خورشيد فضلش بود بهره مند

فرازنده ي اين کهن بارگاه

فروزنده ي مشعل مهر و ماه

کريمي که از طارم کبريا

چو شد سايه گستر درين تنگنا

زفر خود آن سايه را مايه داد

لقب شاه عالم پناهش نهاد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در مدح سلطان بوسعيد

دوش چون برد سر ز گردش مهر

ظل مخروطي زمين به سپهر

بود الحق چو خيمه ي مشکين

سرکشيده به اوج چرخ برين

زانجمش ميخ وز شهاب طناب

قبه ي آن ز ماه عالم تاب

من در آن خيمه از همه يکتا

چون ستون پا فشرده بر يک جا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در تعريف عمارت سلطان حسين

بناميزد چه دلکش منزلست اين

نه آب و گل همه جان و دلست اين

بسي مه بر فلک منزل بريده

به عمر خود چنين منزل نديده

تصور کن چو يک شخص اين جهان را

که باشد همچو چشم اين خانه آن را

کسي کان شخص را انسان عين است

جهان مردمي سلطان حسين است

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

ايضا در وصف عمارت شاه

حبذا منزلي چو کاخ بهشت

خاک و خشتش همه عبير سرشت

گويي از طارم سپهر برين

بيت معمور آمده به زمين

بهر احرامش از چهار طرف

سبزپوشان در آستان زده صف

موج زن حوض مرمرش به ميان

به هم آب ستاده بين روان

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

در مدح سلطان محمد رومي

طاب رياک اي نسيم شمال

قم و سر نحو کعبة الآمال

نفس از بوي صدق مشکين کن

راه اخلاص رفتن آيين کن

از خراسان ببند بار نياز

راه بر دار ملک روم انداز

چون رسيدي زراه، راه بپرس

بارگاه جلال و جاه بپرس

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

ساقي نامه در مدح شاه جهان، جها...

بده ساقي آن جام گيتي نماي

که هستي رباي است و مستي فزاي

به مستي زهستي رهاييم ده

به مستان عشق آشناييم ده

بزن مطرب آن نغمه ي دلنواز

که در پرده ي دل بود پرده ساز

به شکرانه کز پرده ي گفت و گوي

عروسان معني نمودند روي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

جامي اگر يافت درين کشتزار

جامي اگر يافت درين کشتزار

فکر تو بر کار زراعت قرار

در دل خود تخم قناعت فشان

بهتر ازين هيچ زراعت مدان

تخم پراکنده که در گل بود

تخم پراکندگي دل بود

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

نيست در راه صداقت چپ و راست

نيست در راه صداقت چپ و راست

نيست در دين صداقت کم و کاست

نقطه اي گر ز صداقت باشد

آن صد آفت نه صداقت باشد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

الا اي ماه اوج دلربايي

الا اي ماه اوج دلربايي

که خيل نيکوان را پادشايي

مکن تا مي تواني بيوفايي

که دورست از طريق آشنايي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

زهي در دلربايي شوخ و چالاک

زهي در دلربايي شوخ و چالاک

هزاران جان پاکت صيد فتراک

به راه توسنت خلقي شود خاک

سواره هرگه از راهي برآيي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

شبي خواهم نهان از پاسبانت

شبي خواهم نهان از پاسبانت

بمالم رخ به خاک آستانت

نگويم هستم از خيل سگانت

که چندين خوش نباشد خودستايي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

مکن عزم رحيل اي ترک سرمست

مکن عزم رحيل اي ترک سرمست

که خواهد شد عنان عقلم از دست

مرا چون رشته ي جان با تو پيوست

نباشد طاقت روز جدايي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

چو گل کاو را برد باد بهاري

چو گل کاو را برد باد بهاري

به صد تعجيل مي راني عماري

من از پي چون جرس نالان به زاري

بود رحمي کني لطفي نمايي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

به جان آمد زدرد دوريت دل

به جان آمد زدرد دوريت دل

غم هجران عجب کاريست مشکل

به صورت گرچه رفتي از مقابل

هنوز اندر ميان جان مايي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

نه دردم را دوا پيدا نه مرهم

نه دردم را دوا پيدا نه مرهم

سزد گر نبودم پرواي عالم

من و کنج فراق و گوشه ي غم

چو داني آشکارا و نهاني

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۱

سبحانک لا علم لنا الا ما

علمت و الهمت لنا الهاما

ما را برهان زما و آگاهي ده

از سرِّ معيِّتي که داري با ما

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۲

دردا و هزار بار دردا دردا

کامروز ندارم خبري از فردا

فردا که شوم فرد زبيگانه و خويش

رب ارحم لي و لا تذرني فردا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۳

گه باده و گاه جام خوانيم ترا

گه دانه و گاه دام خوانيم ترا

جز نام تو بر لوح جهان حرفي نيست

آيا به کدام نام خوانيم ترا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۴

عمري به شکيب مي ستودم خود را

در شيوه ي صبر مي نمودم خود را

چون هجر آمد کدام صبر و چه شکيب

المنة لله آزمودم خود را

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۵

بستي کمر وداع و زين شيوه مرا

هم دست زکار رفت و هم پاي زجا

ني دست که دان تو گيرم که مرو

ني پاي که در پي تو آيم که بيا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۶

اي پايه ي بخل از تو شده پست سخا

وز ساغر لطف تو جهان مست سخا

مي بود سخايي سپر بخل شده

بگرفت سخاي دست تو دست سخا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۷

اين مرغ خجسته فر که ميمون بادا

پرواز گهش فراز گردون بادا

از اوج قبول باد اقبال زنان

بر شاه جهانيان همايون بادا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۸

يا رب برهان زقيد اسباب مرا

وز ربقه ي بندگي ارباب مرا

گر دولت يافت راني ام شايسته

محکومم کن زدرد ناياب مرا

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۹

خواجه که نديده هيچ کس خوانش را

نشکسته به دندان طمع نانش را

دريوزه گري خواست زوي مشتي آرد

کرد آرد به خم مشت دندانش را

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۱

حاشا که نهم من از معما دامي

تا صيد کنم زنام جويي کامي

پختم هوسي بود زچون من خامي

بر صفحه ي ايام بماند نامي

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۲- کمال

بيچاره حکيم عمري انديشه گماشت

تأثير غنا زکيميا مي پنداشت

خاک سر کوي فقر را حال چو ديد

در حال حکيم کيميا را بگذاشت

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۳- زين الدين

تا خطت شدي بلاي دين ما را

بيني از حال دين حزين ما را

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۴- ميرعلي

ماه و خور خالي زميلي نيستند

پيش رويت تا به خدمت ايستند

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۵- ادهم

چه خوش باشد که در کاشانه ي غم

دو همدم درد دل گويند با هم

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۶- بديع الزمان

غرقه ي دولت بود در صورت تيغت عيان

گفتم اينک يک دو حرف از دولت آخر زمان

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۷- بديع الزمان

دي کشيدي زلف در پي که بود اي سرو ناز

عمر را پايان که بنمودي درو زلف دراز

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۸- يعقوب بيک

دل زلعلش چو قدت بي حد يافت

در يکي لحظه رو به مقصد تافت

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۹- يعقوب بيک

چو عفوت بي حد افتادست درياهاست پنداري

که پيدا نيست قعرش پيش جامي جز به دشواري

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۱

دلا منشين درين ويرانه چون جغد

سوي مرغان قدسي آشيان بر

بود گيتي درختي سر به سر شاخ

ولي جمله سوي يک اصل رهبر

زهر شاخي سوي آن اصل ره جوي

چو آن را يافتي از شاخ بگذر

نباشد شيوه ي مرغان زيرک

نشستن هر زمان بر شاخ ديگر

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۲

جامي مبند توسن همت به ميخ آز

همچون خران به آخر آخر زمانيان

از خوان خاکيان مطلب لقمه تا رسد

نزل بقا زمايده ي آسمانيان

آزادگي گزين که نيرزد به نزد عقل

ملک جهان به ديدن روي جهانيان

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۳

هر پسر کو از پدر لافد نه از فضل و هنر

في المثل گر ديده را مردم بود نامردم است

شاخ بي بر گرچه باشد از درخت ميوه دار

چون نيارد ميوه بار اندر شمار هيزم است

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۴

پستست قدر سفله اگر خود کلاه جاه

بر اوج سلطنت زند از گردش زمان

سفلي است خاک اگر چه نه بر مقتضاي طبع

همراه گرد باد کشد سر بر آسمان

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۵

پي لقمه و خرقه هر لحظه اي

نشايد کشيدن زخلقي گزند

به روزي بود خشک ناني کفاف

به عمري بود کهنه دلقي پسند

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۶

هر برق درخشان که برآيد زبدخشان

صد شعله از آن در دل افگار من افتد

بر گوهر اشکم چو فتد پرتو آن برق

لعلي شود از چشم گهربار من افتد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۷

براي نعمت دنيا که خاک بر سر آن

منه زمنت هر سفله بار بر گردن

به يک دو روز رود نعمتش زدست ولي

بماندت ابد الدهر عار بر گردن

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۸

با قضا جامي رضا ده گرچه حکم او ترا

از نکو سوي بد از بد سوي بدتر مي برد

از براي حکمتي روح القدس از طشت زر

دست موسي را به سوي طشت آذر مي برد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

۹

هر که دل بر عشوه ي گيتي نهاد

برحذر باش از غرور و جهل او

دامن آن گير کز همت فشاند

آستين بر دنيي و بر اهل او

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

نعت رسول الله صلي الله عليه و...

ماء معين چيست خاک پاي محمد

حبل متين ربقه ي ولاي محمد

خلقت عالم براي نوع بشر شد

خلقت نوع بشر براي محمد

سوده همه قدسيان جبين ارادت

بر ته نعلين عرش ساي محمد

عروه ي وثقي بس است دين و دول را

ريشه اي از گوشه ي رداي محمد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

نور بقا آمد آفتاب محمد

نور بقا آمد آفتاب محمد

پرده ي آن نور خاک و آب محمد

بست نقابي زآب و خاک و گرنه

رتبه ي امکان نداشت تاب محمد

چشم خدا بين بجز خداي نبيند

چون زميان برفتد نقاب محمد

افسر کونين گشت کاف لعمرک

از شرف دولت خطاب محمد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

گر نبود پرده ي صفات محمد

گر نبود پرده ي صفات محمد

خلق بسوزد زنور ذات محمد

شاه مخوانش که کج رويست چو فرزين

هر که در اين عرصه نيست مات محمد

ساخته چون زر ناب ناسره مس را

پرتو اکسير التفات محمد

مستي او از شراب ساقي باقي

مستي باقي زباقيات محمد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

چرخ که خم شد پي سجود محمد

چرخ که خم شد پي سجود محمد

هست حبابي زبحر جود محمد

مطرب دستان سراي بزم صفا را

نيست سرودي به از درود محمد

پايه ي قدر مقربان ملايک

با همه رفعت بود فرود محمد

جز لمعات جمال اقدم اقدس

نامده در ديده شهود محمد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

حق شب اسري چو داد بار محمد

حق شب اسري چو داد بار محمد

از همه بالا گرفت کار محمد

گوهر اسرار ذات و مخزن اسما

کرد در آن تيره شب نثار محمد

خواجگي کاينات داد خدايش

ليک به فقر آمد افتخار محمد

شد دو سه تاري که عنکبوت تنيدش

بردر آن غار پرده دار محمد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

اي شده طافح زفيض کاس محمد

اي شده طافح زفيض کاس محمد

زآدم و عالم مکن قياس محمد

وحدت مستور در مطاوي کثرت

بار دگر سر زد از لباس محمد

يک سر مو از حقش خدا نشناسد

هر که شد امروز حق شناس محمد

تا به قيامت مصون بود ز تزلزل

دين قويم قوي اساس محمد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

ماه بود عکس از جمال محمد

ماه بود عکس از جمال محمد

مشک شميمي ز زلف و خال محمد

در چمن فاستقم قدم ننهاده

سرو رواني به اعتدال محمد

حرف شناسان نقش کلک قدم را

صد مدد آمد زميم و دال محمد

يافت چو روي بتان زخال معنبر

دين هدي زنيت از بلال محمد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

حرز امان چيست نعت و نام محمد

حرز امان چيست نعت و نام محمد

صل علي سيد الانام محمد

بهره نيابي زذوق مشرب مستان

تا نچشي جرعه اي زجام محمد

چرخ برين با همه مدارج رفعت

هست کمين پايه از مقام محمد

پيک نسيم شمال اي شده محرم

در حرم جاه و احترام محمد

ادامه شعر
شاعر جامی | ديوان جامي

مهبط وحي خداست جان محمد

مهبط وحي خداست جان محمد

کاشف سر هدي بيان محمد

شاه نشانان بارگاه جلالند

خاک نشينان آستان محمد

گشته نشان مند هر نبي به نشاني

محو نشانها بود نشان محمد

هست به مهمان سراي نعمت هستي

عالم و آدم طفيل خوان محمد

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید