chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

ديوان باباکوهي

شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

تخم هوس مکاريد در خاکدان دنيا...

تخم هوس مکاريد در خاکدان دنيا

نتوان عمارتي ساخت بر روي موج دريا

عالم همه سرابست بودي ندارد از خود

فاني شناسد او را چشمي که هست بينا

تا ديده برگشائي يک مشت خاک بيني

گر خانه اي بسازي بر روي سنگ خارا

کو خسرو و سکندر کو کيقباد و جمشيد

کو خاتم سليمان کو تخت و تاج دارا

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

در خفا و در ملا ديدم خدا

در خفا و در ملا ديدم خدا

در نشيب و در علا ديدم خدا

در بلاها ديدمش با خود ولي

در نعيم و در عطا ديدم خدا

چشم بگشادم به نور روي او

در ميان ديده ها ديدم خدا

ذره ذره هر چه آمد در نظر

آفتاب مه لقا ديدم خدا

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

جان ها فداي ديدن ديدار بوالوفا...

جان ها فداي ديدن ديدار بوالوفا

کردند انبيا همه در کار بوالوفا

دانسته اند قصه الله اشتري

چون يوسفند در سر بازار بوالوفا

حق در وفاي بنده مدارا کند بسي

نايد ز بي وفائي ما عار بوالوفا

شب تا بروز ناله وافغان آه ماست

چون بلبلان مست بگلزار بوالوفا

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

براي آنکه ظاهر گردد اسماء

براي آنکه ظاهر گردد اسماء

تجلي مي کند حضرت باشياء

بجز ذات و صفاتش نيست موجود

من واوئيم با هم هر دو تنها

منم خال سياه روي ماهش

ميان چين زلفين مسما

جز او معروف و عارف گونه بيني

يکي بنمايدت اسم مسما

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

ما ذره ايم پيشت اي آفتاب جانها...

ما ذره ايم پيشت اي آفتاب جانها

خوردم قسم برؤيت و الليل و الضحهيا

او را که علم قاصر از کنه ذات پاکست

سبحان من عرفنا ذکر زبان اشيا

خوانندگان قرآن جز لفظ مي ندانند

عمري بسر دويدم اندر ميان قرا

در مکتب خيالت خوانند ابجد عشق

گر فاضلند و کامل گر ناقصند و دانا

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

جهت مرجسم را با شد نه جانرا

جهت مرجسم را با شد نه جانرا

مکن محبوس درياي روانرا

مرکب کي بود ذات بسيطه

نظر بگشا به بين عين عيانرا

بجز هستي واجب ممتنع دان

چو ممکن گفته ي هر دو جهانرا

بحسن خود شود عاشق بهر روي

بچشم او شناس آن دلستانرا

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

ما نمي بينيم جز ذات خدا

ما نمي بينيم جز ذات خدا

گر نمي بيني تو خود با ما بيا

ما و من جز اختياري بيش نيست

صادق و کاذب بود صوت و ندا

بگذر از تقليد کانجا ظلمت است

هست در تحقيق صد نور و صفا

من اني گفت در سيد نگر

تا شنيدم آيت ثم استوا

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

ازگلستان جنان آمد صبا

ازگلستان جنان آمد صبا

جان هر سر در روان آمد صبا

بسکه مي گويد ز گل گل در چمن

از نفير بلبلان آمد صبا

سرو شد خرم بباغ اندر چمن

چون بصحن بوستان آمد صبا

تا گل و بلبل بهم شادي کنند

از براي دوستان آمد صبا

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

شب رفته ايم در سر زلف توچون صب...

شب رفته ايم در سر زلف توچون صبا

زلفت به تاب گفت که درويش مرحبا

چشمش بغمزه گفت چرا دير آمدي

بکداختم چو آب ز الطاف بوالوفا

ديدم عيان بديده او آن جمال را

او بدنهان نشسته چو مردم بچشم حا

جانرا بکشت چشمش و در حال زنده کرد

آخر بخنده هاي شکر بار جان فزا

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

يوم الله واحد القهار

يوم الله واحد القهار

نيست امروز غير حق ديار

عين اعيان شد و بصد ديده

ديد خود را بچشم خود ديار

ذره و سايه را وجودي نيست

آفتابي است با هزار انوار

لب بدندان گرفته اند اما

از زبان من اوست در گفتار

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

تا بر لب من نهاد او و دلبر لب...

تا بر لب من نهاد او و دلبر لب

تا حشر مرا بماند بر کوثر لب

تا طوطي نطق من درآيد بسخن

لب بر لب من نهاد آن شکر لب

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

حق را به يقين بدان که اندر دل...

حق را به يقين بدان که اندر دل ماست

در هر دو جهان وصال او حاصل ماست

از روز ازل تا به ابد ما دوئيم

ما واصل او شديم و او واصل ماست

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

آن ماه لقا چو روي نيکو بنمود

آن ماه لقا چو روي نيکو بنمود

بحري ديدم که صورت جو بنمود

در هستي حق چو اظهر و اعرف بود

از هر چه که هست بيشتر رو بنمود

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

از ملک وجود خود بدر خواهم شد

از ملک وجود خود بدر خواهم شد

ديوانه بکوي دوست در خواهم شد

گفتم چو اناالحق وهمه دانستند

چون حق گفتم بدار بر خواهم شد

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

جانم همه وقت رب ارني گويد

جانم همه وقت رب ارني گويد

دلبر بکرشمه لن تراني گويد

صد بار بگويدم که نتواني ديد

بار دگرم هو تراني گويد

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

اندر دل ما خدا خدا ميگويد

اندر دل ما خدا خدا ميگويد

پيوسته بما چرا بما ميگويد

بگشاي دو گوش از درون دل خويش

بنگر که خدا بما چها ميگويد

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

ايروي تو همچو ماه روشن شب تار...

ايروي تو همچو ماه روشن شب تار

در زلف و رخ تو باشد اين ليل و نهار

هر صبح ز شام زلف خود کرد طلوع

خورشيد رخ تو با هزاران انوار

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

کم خوردن تو غذاي روح است ايدل...

کم خوردن تو غذاي روح است ايدل

کم خوردن تو بسي فتوح است ايدل

بسيار مخور خواب مکن شب تا روز

کز اول شب وقت فتوح است ايدل

ادامه شعر
شاعر باباکوهی | ديوان باباکوهي

بي آتش عشق کار خام است ايدل

بي آتش عشق کار خام است ايدل

هر دل که بسوخت ناتمام است ايدل

ميسوز شب و روز چه پروانه شمع

زلف و رخ يار صبح و شام است ايدل

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید