chekameh@gmail.com | چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

ديوان يغماي جندقي

شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

زهي تجلي نموده حسنت، به چشم وا...

زهي تجلي نموده حسنت، به چشم وامق، ز روي عذرا

به يک کرشمه ربوده چشمت توان يوسف دل زليخا

سواد مويت سکنج سنبل، صفات رويت ورق ورق گل

کشيده مستان قدح قدح مل ز جام لعلت به جاي صهبا

به ملک ايجاد اگر نبودي فروغ مهرت کجا نمودي

به چشم هستي ز بي وجودي، وجود آدم نمود حوا

ظهور خود خواست جمال بيچون، به کسوت غير زغير بيرون

گهي درآمد به چشم مجنون گهي برآمد به حسن ليلي

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

گر بسنجند به حشر اجر شب هجران...

گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را

غالب آن است که شاهين شکنده ميزان را

شد اسير زنخت قامت چوگاني من

گوي بنگر که همي زخمه زند چوگان را

کفر زلفت اگر اين است بر آنم که به عنف

صادر جزيه به گردن فکند ايمان را

گر به يعقوب رسد نکهت پيراهن تو

به صبا باز دهد بوي مه کنعان را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

صبا از من بگو بيگانه مشرب آشنا...

صبا از من بگو بيگانه مشرب آشنائي را

جفا ناديده ارباب وفا کش بي وفائي را

روا چون داشتي برداشتن از جان سپاري دل

که باري دل به دست آورده باشي ناروائي را

به ناز آسوده بر درياي سلطاني چه غم دارد

بود گر خار و خارا بستر و بالين گدائي را

اگر چين سر زلف تو را مشک ختن گفتم

پريشانم خطا شد در گذر از من خطائي را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

گيرم به ناله کردم آواره پاسبان...

گيرم به ناله کردم آواره پاسبان را

کو جرأتي که بوسم آن خاک آستان را

اي نوجوان مرانم از در به جرم پيري

پيش سگانت افکن اين مشت استخوان را

بر هيچ دل نجنبد مهرش ز کينه جوئي

خوي تو کرده تعليم بي رحمي آسمان را

پيوسته دارد امروز زاهد نظر به محراب

مانا که ديده باشد آن طاق ابروان را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

معلم سر کند هر لحظه آن طفل بدخ...

معلم سر کند هر لحظه آن طفل بدخو را

به خون غلطد که مشق سر بريدن مي دهد او را

نزيبد صنعت مشاطه آن رخسار نيکو را

به سعي بوستان پيرا چه حاجت باغ مينو را

نشان ناوکش غير است و من پنهان رديف او را

کمي قوت فزون تر بود کاش آن شست و بازو را

عجب نبود شکار مردم آهو اين عجب کآمد

به دور چشم او مردم شکاري شيوه آهو را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

گر دهم رخصت يک چشم زدن مژگان ر...

گر دهم رخصت يک چشم زدن مژگان را

خاک بر باد دهم واقعه ي طوفان را

چاره ي تيره شب هجر دعاي سحر است

دانم آوخ که سحر نيست شب هجران را

آب و جاروب کشم زاشک و مژه منظر چشم

گر سر کلبه ي درويش بود سلطان را

نوح اگر موجه ي اشکم نگرد در غم تو

آب چشمي شمرد واقعه ي طوفان را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

گفتي از بيداد روزي در فغان آرم...

گفتي از بيداد روزي در فغان آرم ترا

هان مکن کاري که از افغان بجان آرم ترا

گاه دست غير بوسم گاه پاي پاسبان

تا به تقريبي سري بر آستان آرم ترا

نيستي ذلت خطا خجلت کند شرمندگي

رفتم اي رحمت که چندين ارمغان آرم ترا

عاقبت اي ناله آن کردي که مايل شد به مهر

لال گردم بعد ازين گر بر زبان آرم ترا

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

چشم سيه مستش بخود نگشود از هم...

چشم سيه مستش بخود نگشود از هم ديده را

فرياد من بيدار کرد اين فتنه ي خوابيده را

دل با زليخا طلعتان گفتم از او ساکن کنم

نخجير نامد در نظر اين گرگ يوسف ديده را

دستم مگير اي باغبان تا پاي قمري بشکنم

کآزرده مي سازد همي آن سرو نو باليده را

زنجير زلف يار کو تا من به دست آويز او

شايد مگر باز آورم اين بخت برگرديده را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

يار به ساغر از عرق ره ندهد شرا...

يار به ساغر از عرق ره ندهد شراب را

ساخت تيول مشتري خانه آفتاب را

آن مي سال خورد کو کز مدد وجود وي

سوي خود از در عدم بازکشم شباب را

تو به من زمي قبول آمده ور تو ساقئي

باز دهم به آسمان دعوت مستجاب را

ساقي اگر حساب مي کرد خطا صواب دان

جام کش و سپاس ران دولت بي حساب را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

«صکوک الدليل»

سر آغاز هر نامه نام خداست

که بي نام او نامه يکسر خطاست

دبيري که بي دست و لوح و قلم

بسي مختلف نقش ها زد رقم

يکي را برازنده ي تاج کرد

يکي را به دريوزه محتاج کرد

يکي را همه عيش در گل سرشت

يکي را همه رنج در سرنوشت

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

نعت پيامبر

درودي معطر چو زلفين يار

سلامي مفرح چو باد بهار

ز صبح ازل تا به عصر شمار

ز ما باد بر خاک احمد نثار

ز بحر شرف گوهر پاک او

مطاف فلک توده خاک او

بدو نازش آفرينش مدام

بدو دفتر آفرينش تمام

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

در مدح حضرت امير (عليه السلام)...

وز آن پس لالي ثناء شگرف

که از جان تراودنه از بحر ژرف

نثار ره دست پروردگار

حصار نبي صاحب ذوالفقار

علي آن که تا حکمتش ضم نشد

به روح الفت خاک آدم نشد

علي ناخداي محيط يقين

علي لنگر آسمان و زمين

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

بهشت صلحا و زهاد

چه جنت نه آن جنت اي خوش عمل

که در وي روان است شير و عسل

سبيل از کناري شراب طهور

سرا تا لب بام لبريز حور

بهر گوشه سالوسکي ديوسار

گرفته پري پيکري در کنار

زغوغاي خر صالحان پيش و پس

چو بر انگبين ازدحام مگس

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

بهشت احرار

در آن باغ کاين قوم را بار نيست

در او جز گل طلعت يار نيست

زمينش منزه ز لوث رقيب

هوايش معطر ز خلق حبيب

نه جز شمع در محفلش سر زده

نه جز حلقه کس حلقه بر در زده

روي گر همه عمر دامن کشان

نبيني ز بيگانه در وي نشان

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

سبب نظم کتاب

سه ده بر به سال هزار و دويست

که بر خاکيان آسمان مي گريست

پدر غافل از درد فرزند خويش

دل مام فارغ ز دلبند خويش

مدار مهمات بر زرق و شيد

فسون و دغل شيوه عمرو و زيد

مرا اتفاقا در اين کژ زمان

که از راستي کس ندادي نشان

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

بيا ساقي آن تيغ ساغر نيام

بيا ساقي آن تيغ ساغر نيام

کزو دست جم شد خداوند جام

چه تيغ از خيال خرد تيز تر

چه تيغ از دم عشق خونريزتر

روان بر کفم نه که جمشيدوار

ز ملک سخن بر گشايم حصار

به تدبير کشور گشائي کنم

به تمهيد گيتي خدائي کنم

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

خطاب زمين بوس به سيد قنبر

الا اي صبا پيک هر نامراد

ز يغما بدان گرد رستم نژاد

گذر کن ولي بر طريق ادب

سخن گو ولي پاس دار از دولب

که اي از تو سادات را افتخار

به عهد تو اکراد را اعتبار

تو پيغمبر و نطق تنزيل تو

تنت روضه عمامه قنديل تو

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

برهان اول

اگر رفت رستم به مازندران

به تيغ و کمند و به گرز و سنان

پس از روزگاران به ديو سفيد

سيه کرد چون شام صبح اميد

تو بي تيغ و گرز و سنان و کمند

نشستي ببالاي رعنا سمند

به فيروز گه تاختي ترک تاز

چو بر جرگه ي مرغکان جره باز

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

برهان دوم

اگر رفت رستم به هاماوران

به نيروي رخش و به گرز گران

بر افراخت مردانه يال نبرد

در آن مرز رزمي دليرانه کرد

تو از ياري نيز تک ماديان

به خاک دماوند دادي عنان

نه درع و نه شمشير و نه گرز و خود

بدست اندرت جز غنائي نبود

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

برهان سوم

تهمتن اگر حسرت ملک تور

پس از رنج ها برد آخر به گور

تو بي زحمت جنگ و ننگ شتاب

ز آغاز شب تا سر آفتاب

به تمهيد تسخير ايوان کيف

فرو برده دندان بر آورده سيف

تکاور سمندت به زين اندر است

جهان را قضائي عجب بر سر است

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

برهان چهارم

تهمتن اگر گشت بر اشکبوس

مظفر به نيروي گرگين و طوس

تو بي منت جمله در ملک ري

در ايوان داراي فرخنده پي

گرفتي کمربند ميري سترگ

در آويختي همچو آهو به گرگ

بر او تهمت چشم کندن زدي

به اصرار افزودي و تن زدي

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

برهان پنجم

تهمتن اگر تاج کاووس برد

به پيشش دو صدره زمين بوس برد

که رسم است مر بنده را از گناه

تمسک به بخشايش پادشاه

تو در عهد سلطان فيروز بخت

خداوند ديهيم و داراي تخت

که کس نان خود خورد نارد زبيم

تو سالوسک زرق ديدن مقيم

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

برهان ششم

اگر خورد رستم قوي پنجه گرگ

به يال يلي ملک ايران و ترک

تو با کاکلي چار تار و بريش

زسنگ سيه رسته گوئي حشيش

خوري مال اوقاف بي ترس و بيم

زهي مشرب صفا و طبع سليم

تو کز ملک و مال خدا نگذري

عجب گر به مخلوق رحم آوري

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

برهان هفتم

شبي ياد دارم که در بزم دوست

که خورشيد پروانه ي شمع اوست

چه شب آنکه از حسرت آن شبم

بگردون رسد هر شبي يا ربم

چه شب غيرت حلقه ي زلف حور

چه شب شمع خلوتگه بزم طور

چه شب رشک افزاي صبح قدم

چه شب کحل چشم غزال حرم

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

از ماريه رفتي اگر اخبار رسيدن...

از ماريه رفتي اگر اخبار رسيدن

گرگان عجم را

سگ هاي عرب بر نتوانست دريدن

شيران اجم را

با ببردمان گريه نيارست فتادن

گرگانه ستادن

روبان دمن سر نتوانست بريدن

آهوي حرم را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

قصد هلاک کردند مقصود کن فکان ر...

قصد هلاک کردند مقصود کن فکان را

در سجده سر بريدند مسجود انس و جان را

عريان در آفتابش پيکر طپيد بر فرش

آن کش فراخت يزدان از عرش سايبان را

اي خاک خيره مگمار بر شرزه شير روباه

اي چرخ چيره مپسند بر باز ماکيان را

با ذکر اين مصيبت کش رنج دمبدم تو

بفکن به طاق نسيان طومار باستان را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

ماه مدينه از حرم کرد چو راه کر...

ماه مدينه از حرم کرد چو راه کربلا

گشت طلايه ي اجل قايد شاه کربلا

راهنماي قتل شد پيش خرام خيل غم

ديد مباشر قدر سان سپاه کربلا

عرصه ي داروگير شد دامن و دشت ماريه

رسته ي تيغ و تير شد سنگ و گياه کربلا

با همه پستي از زمين سر ز قدوم شاه دين

سود به عرش و فرقدان نخت و کلاه کربلا

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

کمر بستي به خون اي پير گردون ن...

کمر بستي به خون اي پير گردون نوجواني را

بخواري بر زمين افکندي آخر آسماني را

به دام فتنه از منقار تير و مخلب خنجر

شکستي پر همايون عرش آشياني را

بهار آيد همي تا خار بومي را خزان کردي

ز صر صر خيزي باد مخالف گلستاني را

ز منع آب جان سوز آتشي افروختي وزوي

زدي سر بر فلک دود مصيبت دودماني را

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

زهي از دست سوکت چاک تا دامن گر...

زهي از دست سوکت چاک تا دامن گريبان ها

ز آب ديده از سوداي لعلت دجله دامان ها

چه خسبي تشنه لب از خاک هان برخيز تا بيني

بهر سو موج زن صد دجله از سيلاب مژگان ها

تو خود لب تشنه ي يک جرعه آب و بارها از سر

جهان را اشک خون بگذشت خون آلوده طوفان ها

نزيبد جان پاکي چون تو زير خاک آسوده

بر آور سر ز خاک تيره اي خاک رهت جان ها

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

حريم عصمت آنگه ناقه عريان سوار...

حريم عصمت آنگه ناقه عريان سواري ها

نگون باد از هيون چرخ اين زرين عماري ها

سراري عز و دولت را ستيزه چرخ کرد آخر

بدل دولت به درويشي عوض عزت به خواري ها

يکي چونانکه نيلوفر در آب از اشک ناکامي

يکي چون لاله در آذر به داغ سوگواري ها

نه تن از تاب آسوده نه جان از رنج مستخلص

نه دل از آه مستغني نه چشم از اشک باري ها

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

درفش افتاد عباس جوان را

درفش افتاد عباس جوان را

فلک داد اي فلک داد

علم شد رايت ماتم جهان را

فلک داد اي فلک داد

مرا با رنج اين سوک روان کاست

نه تنها انس و جان خاست

که دل مأنوس غم گشت انس جان را

فلک داد اي فلک داد

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

آشوب بهم بر زده ذرات جهان را...

آشوب بهم بر زده ذرات جهان را

کامشب شب قتل است

هنگامه حشر است زمين را و زمان را

کامشب شب قتل است

با آنکه در اين منظر کآن طارم علوي است

و از رنج نشان نيست

آورده ببين ديده ي کيوان يرقان را

کامشب شب قتل است

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

مقرون به هدف گر طلبي تير دعا ر...

مقرون به هدف گر طلبي تير دعا را

با عيش بدل گر طلبي طيش عزا را

آسوده زغم جوئي اگر شاه و گدا را

وز شهر برون غايله ي رنج وبا را

کوته ز گريبان جهان دست بلا را

از چنگ مده دامن شاه شهدا را

در گيتي اگر عام شود علت طاعون

آويز وبا سخت کند ساز شبيخون

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

تا ماريه شد حرير پوش از دم تو...

تا ماريه شد حرير پوش از دم تو

پوشد نه همين کعبه سياه از غم تو

صباغ ازل طراز نه اطلس چرخ

بر نيل عزا کشيد در ماتم تو

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

از گردش چرخ زينت عرش برين

از گردش چرخ زينت عرش برين

از عرشه ي زين فتاد بر فرش زمين

از فرش غبار خاکيان خاست به عرش

عرش از در غم به فرش شد خاک نشين

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

از خيل بشر آه به گردون خيزد

از خيل بشر آه به گردون خيزد

از چشم ملک به چشم ها خون خيزد

در ماتمت آه و اشک اگر اينستي

آتش به فلک سيل زهامون خيزد

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

اي بر تن تو جامه ي جان چاک دري...

اي بر تن تو جامه ي جان چاک دريغ

آرام زمين جنبش افلاک دريغ

تو کشته به تيغ کين و من زنده فسوس

من زنده و پيکر تو در خاک دريغ

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

خم پشت حسين از قد موزون حسين

خم پشت حسين از قد موزون حسين

مه نيلي پوش از رخ گلگون حسين

اين عکس شفق نيست براطراف افق

بگرفته گريبان فلک خون حسين

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

ماند آه بهين گوهر درياي حيات

ماند آه بهين گوهر درياي حيات

ممنوع براي دم آبي ز جهات

وقت مدد است جوشي اي قلزم اشک

گاه کرم است موجي اي شط فرات

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

در سوگ تو آسمان زمين زير و زبر...

در سوگ تو آسمان زمين زير و زبر

دشت خسک اولي و تل خاکستر

تا درشکنم جهان جهان خاربه پاي

تا بر فکنم فلک فلک خاک به سر

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

از هفت سپهر اگر چه افزون گريم...

از هفت سپهر اگر چه افزون گريم

بر کشته ي هفتاد و دو تن چون گريم

يک چشم سزاي لعل بي آب تو نيست

هفتاد هزار سال اگر خون گريم

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

به پيري مرمرا دل زان جوان رست...

به پيري مرمرا دل زان جوان رست

خلاف کيش از تيري کمان جست

توام سودي به خط آسمان پاي

چه بر سايم ز دست آسمان دست

کشي بر جاي ماهي مه به قلاب

چو بر سازي ز حلقه زلفکان شست

بجز از پرنيان ماه قصب پوش

دگر کشنيد تا ماه از کتان خست

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

ماه نو تا همعنان آفتاب آورده ا...

ماه نو تا همعنان آفتاب آورده اي

آفتاب و ماه در زير رکاب آورده اي

بر فزودت نيکوئي از خط جهان را رستخيز

راست شد کز سمت مغرب آفتاب آورده اي

بوسه بخشي بي دهان ها مژده هاي هاي مژده هاي

تنگدستان را که بي خرمن نصاب آورده اي

پرده دربستي و از هر پرده بر کردي جمال

خود که اي تاصد حضور از يک غياب آورده اي

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

مهر تو دل سوزتر يا آه آتشبار م...

مهر تو دل سوزتر يا آه آتشبار من

لعل تو سيراب تر يا جزع درياسار من

موي لاغرتر همي يا جسم من يا آن ميان

کوه سنگين تر همي يا آن سرين يا بار من

آن لبان جان بخش تر يا گفت من يا آب خضر

آن دهان بي اصل تر يا هيچ يا پندار من

چشم من خونريز تر يا خنجر مژگان تو

زخم دل ناسورتر يا خاطر افگار من

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

نه سئوالي نه جوابي نه رسولي نه...

نه سئوالي نه جوابي نه رسولي نه پيامي

چه صفائي چه وفائي چه عليکي چه سلامي

هر کرا قبله و محراب نه آن طلعت و ابرو

چه رکوعي چه سجودي چه قعودي چه قيامي

گر نه راه تو به پاي خم و سر بر کف ساقي

چه سلوکي چه وقوفي چه مقيمي چه مقامي

جام و زلفي به کف آور چه رکابي چه عناني

توسن باده به زين کش چه سمندي چه ستامي

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

آفتاب و چرخ و دوراني که شادي پ...

آفتاب و چرخ و دوراني که شادي پرور است

چرخ ساقي آفتاب باده دور ساغر است

مأمني از عالم مستي طلب کآنجا مدام

عهد عهد باده خواران دور دور ساغر است

خم فلک مستان ملک پيمانه مه مي آفتاب

ساحت ميخانه گوئي آسمان ديگر است

قد شاهد حلقه ي مع زادگان طوبي و حور

روي ساقي باده ي صافي بهشت و کوثر است

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

آن دم سرد از نهاد ناصح نيران ض...

آن دم سرد از نهاد ناصح نيران ضمير

آن چنانستي که در دوزخ هواي زمهرير

تا نشان از چشم و سر در شنعت از پيرو جوان

بر نگيرم ازچه از روي جوان وز راي پير

بر گريبان آستين انداز چشمه ي چشم خلق

چندو تا کي بردمد درياي خون زان جوي شير

ني فزايش زآسمان خواهد نه فيض از آفتاب

هر کرا خم پاي مرد افتاد و مينا دستگير

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

آنکه نسرود سخن جز به لب يار من...

آنکه نسرود سخن جز به لب يار منم

وآنکه نشکست گهر در پي دينار منم

آنکه رست از خطر و بيم به تأييد يقين

فارغ از کش مکش کلفت پندار منم

گاه ديوان عمل خسرو ايوان صلاح

روز ميدان جدل رستم پيکار منم

در ره يار و به پيراهن غير از در حکم

بارها تجربه شد مور منم مار منم

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

تيره خط در طي روشن روي پنهان پ...

تيره خط در طي روشن روي پنهان پروري

آشکارا اهرمن در جيب يزدان پروري

خط بر آرائي به لعل از طره ي بطرازي جمال

چند هستي با عدم واجب به امکان پروري

تا به سختي بردرد زنجير آهن خاي عقل

زان خط پولاد پيکر نرم سوهان پروري

گشت ازين آئينه گون دل سنگ تر آهن دلت

نادر اعجازي است اين کز شيشه سندان پروري

ادامه شعر
شاعر یغما | ديوان يغماي جندقي

مهش رست از خط مشکين نقابي

مهش رست از خط مشکين نقابي

برآمد آسماني ز آفتابي

زنخدانش ز چشمم شط خون راند

چهي انگيخت دريا از حبابي

گذشتت سنبل از خرمن به خروار

به مشتي خوشه چينان را نصابي

مگر من کت ز لب قانع به هيچم

نديدم تشنه آسود از سرابي

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید