chekameh@gmail.com | شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۱

۱

شاعر عطار| غزلیات

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

۲

شاعر عطار| غزلیات

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی

برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را

گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی

بسوزی خرقه ی دعوی بیابی نور معنی را

۳

شاعر عطار| غزلیات

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

۴

شاعر عطار| غزلیات

گفتم اندر محنت و خواری مرا

چون ببینی نیز نگذاری مرا

بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

دست ندهد جز به دشواری مرا

از می عشقت چنان مستم که نیست

تا قیامت روی هشیاری مرا

گر به غارت می‌بری دل باک‌ نیست

دل تو را باد و جگرخواری مرا

انتخاب سردبیر

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه اشعار

۱۲

ای عجب دردیست دل را بس عجب

مانده در اندیشه ی آن روز و شب

اوفتاده در رهی بی پای و سر

همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

چند باشم آخر اندر راه عشق

در میان خاک و خون در تاب و تب

پرده برگیرند از پیشان کار

هر که دارند از نسیم او نسب

ادامه شعر

۷

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را

صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما

چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد

در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما

پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس

دایم یکی گوییم و بس تا شد دو عالم رام ما

بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد

از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما

ادامه شعر

۸

چون شدستی ز من جدا صنما

ملتقی لم ترکت فی ندما

حق میان من و تو آگاه است

هو یکفی من الذی ظلما

ور به دست تو آمده است اجلم

قد رضیت بما جری قلما

گشت فانی ز خویش چون عطار

گفت غیر از وجود حق عدما

ادامه شعر

ملحقات ۱ پادشاهی خسرو پرویز

نوازنده ی مردم خویش باش

نگهبان کوشنده درویش باش

چو بخشنده باشی و فریادرس

نیازد بتاج و بتخت تو کس

ز شاهان هر آنکس که بیدار بود

جهانرا ز دشمن نگه دار بود

ز دشمن ندیدند هرگز بدی

بیفزودشان فره ایزدی

ادامه شعر
فال حافظ نیت کنید و اشاره بفرمایید

دیوان های منتخب

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه اشعار

هر روز یک شاعر

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه اشعار

خیام

حکیم ابوالفتح غیاث الدین عمربن ابراهیم نیشابوری

سده : ششم

اشعار : ۷۵

دیوان یا کتاب : دیوان خیام

زندگی نامه

حکیم ابوالفتح غیاث الدین عمربن ابراهیم نیشابوری معروف به خیام یا خیامی از ریاضیدانان ،طبیبان وحکیمان نام آور ایرانی درقرن پنجم وششم هجری است ودر نیشابور به دنیا آمده است.تاریخ زندگی او باروایات افسانه آمیز درهم آمیخته است به موجب این روایات وی با حسن صباح وخواجه نظام الملک هم درس بوده است واین بعید به نظر می رسد.همچنین اورا در امر تهیه ی زیج جلالی (467ه) درشمار سایر دانشمندان ذکر کرده اند که خالی از اشکال نیست.

ادامه زندگی نامه

شاعران برگزیده

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه اشعار
شاعر سلمان ساوجي | ديوان سلمان ساوجي

وله ايضاً

زهي ز هر سر موي تو فتنه اي برپاي

چو مو فرو مگذارم که آمدم برپاي

زپا فتاده ام اي دوست دستگير مرا

که کار تست گرفتن فتاده را برپاي

بگل فرو شده پا دست ميزنم بر سر

چه سود ازين که به گل ميرود فرو تر پاي

مرا زدست خطائي اگر برون آيد

اميد هست که لطفت نهد بر آن سرپاي

ادامه شعر
شاعر سلمان ساوجي | ديوان سلمان ساوجي

اي آنکه تو طالب خدائي بخود آ

اي آنکه تو طالب خدائي بخود آ

از خود بطلب کز تو جدا نيست خدا

اول به خودآ چون بخود آئي بخدا

کاقرار نمائي به خدائي خدا

ادامه شعر
شاعر سلمان ساوجي | ديوان سلمان ساوجي

بر باد دلم گفت که بادا بادا

بر باد دلم گفت که بادا بادا

با يار بگو که هر چه بادا بادا

کانکس که مرا ز صحبتت کرد جدا

شب با غم و رنج و روز بادا بادا

ادامه شعر
شاعر سلمان ساوجي | ديوان سلمان ساوجي

من با کمر تو در ميان کردم دست

من با کمر تو در ميان کردم دست

پنداشتمش که در ميان چيزي هست

پيداست کزان ميان چه بربست کمر

تا من ز کمر چه طرف برخواهم بست

ادامه شعر
شاعر سلمان ساوجي | ديوان سلمان ساوجي

جز نقش تو درنظر نيايد ما را

جز نقش تو درنظر نيايد ما را

جز کوي تو رهگذر نيايد ما را

خواب ار چه خوش آيد همه را در عهدش

حقا که به چشم درنيايد ما را

ادامه شعر
شاعر سلمان ساوجي | ديوان سلمان ساوجي

در مدح شاه شيخ اويس

از رخ روز ميکشد صبح نقاب عنبري

حور بهشت روي من خواه شراب کوثري

عارض صبح ساقيا پرده ي شب دريد و تو

زان مي آفتاب وش پرده ي صبح ميدري

لعل روان ز جام زر نوش و غم فلک مخور

زين فلک ز مردي بهر چه باز ميخوري

کشتي زر طلب درو قلزم لعل موج زن

کوش که جان بکشتي از قلزم غم برون بري

ادامه شعر
شاعر سلمان ساوجي | ديوان سلمان ساوجي

تا اسب مراد شه صفت مي تازي

تا اسب مراد شه صفت مي تازي

با حال من پياده کي پردازي

من با تو چو رخ راست روم ليکن تو

چون فيل و چو فرزين همه کج مي بازي

ادامه شعر
شاعر سلمان ساوجي | ديوان سلمان ساوجي

اين اشک گريزپا که خوني منست

اين اشک گريزپا که خوني منست

در خون من از عين زبوني منست

با اينهمه کز چشم من افتاد دلم

با اوست که يار اندروني منست

ادامه شعر
شاعر سلمان ساوجي | ديوان سلمان ساوجي

وله ايضاً

ماه من از قلب عقرب مي نمايد مشتري

ترک من دارد ز لب ياقوت بر انگشتري

هندوان رشته ي سوداي زلفش بسته اند

حلقه ها بر ماه و در هر حلقه ي صد مشتري

تا دمي آرد سحرگه بوي او بر بوي او

صبح چون گل ميکند آغاز پيراهن دري

هرکه در سوداي زلف او رود در خاک باد

هر غباري کاورد زان خاک باشد عنبري

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

شه حسام الدين كه نور انجم است

شه حسام الدين كه نور انجم است

طالب آغاز سفر پنجم است

اي ضيآء الحق حسام الدين راد

اوستادان صفا را اوستاد

گر نبودي خلق محجوب و كثيف

ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف

در مَديحَت دادِ معني دادمي

غير اين منطق لبي بگشادمي

ادامه شعر
شاعر عبيد زاکاني | ديوان عبيد زاکاني

مهماني کردن سنگ تراش خداوند را از صداقت

سنگ تراشي بود اندر کوه طور

سنگ تراشي کرد و گفتي اي غفور

تو کجايي در ميان آسمان،

چند باشي پيش چشم ما نهان

خوب باشد گر بيايي در زمين

در بر ما يا الله العالمين،

خانه ي سنگي تراشم بهر تو

چاکر درگاه باشم بهر تو

ادامه شعر
شاعر دقیقی | ديوان دقيقي

شب سياه بدان زلفکان تو ماند

شب سياه بدان زلفکان تو ماند

سپيد روز بپاکي رخان تو ماند

عقيق را چو بسايند نيک سوده گران

که آبدار بود، با لبان تو ماند

ببوستان ملوکان هزار گشتم بيش

گل شکفته برخسارگان تو ماند

دوچشم آهو و دو نرگس شکفته ببار

درست و راست بدان چشمکان تو ماند

ادامه شعر
شاعر سعدی | بوستان سعدی

خدا ترس را بر رعیت گمار

خدا ترس را بر رعیت گمار

که معمار ملکست پرهیزگار

بد اندیش تست آن و خونخوار خلق

که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست بدست کسانی خطاست

که از دستشان دستها برخداست

نکو کار پرور نبیند بدی

چو بد پروری خصم خون خودی

ادامه شعر
شاعر صفاي اصفهاني | ديوان حکيم صفاي اصفهاني

در منقبت حضرت ثامن الائمه علي بن موسي الرضا ع...

امروز باز گيتي در نشو و در نماست

حشرست اينکه در بنه بوستان بپاست

اجساد سر زدند باشکال مختلف

با تا الف قيامت موعود گشت راست

سر زد ز خاک سبزه بشکل زبان مار

زاب کبود رنگ که مانند اژدهاست

داود وار مرغ سليمان بصرح کوه

اندر ترانه ئيست کزان کوه پر صداست

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

قوت شاعره ي من سحر از فرط ملال

قوت شاعره ي من سحر از فرط ملال

متنفر شده از بنده گريزان ميرفت

نقش خوارزم و خيال لب جيحون مي‌بست

با هزاران گله از ملک سليمان مي‌رفت

مي‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت

من همي‌ديدم و از کالبدم جان مي‌رفت

چون همي‌ گفتمش اي مونس ديرينه ي من

سخت مي‌گفت و دل‌آزرده و گريان مي‌رفت

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

عدل و انصاف و راستی باید

عدل و انصاف و راستی باید

ور خزینه تهی بود شاید

نکند هرگز اهل دانش و داد

دل مردم خراب و گنج آباد

پادشاهی که یار درویشست

پاسبان ممالک خویشست

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۱

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۳

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

ادامه شعر
شاعر مولوی | مثنوي معنوي جلال الدين مولوي

شه حسام الدين كه نور انجم است

شه حسام الدين كه نور انجم است

طالب آغاز سفر پنجم است

اي ضيآء الحق حسام الدين راد

اوستادان صفا را اوستاد

گر نبودي خلق محجوب و كثيف

ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف

در مَديحَت دادِ معني دادمي

غير اين منطق لبي بگشادمي

ادامه شعر
شاعر عبيد زاکاني | ديوان عبيد زاکاني

مهماني کردن سنگ تراش خداوند را از صداقت

سنگ تراشي بود اندر کوه طور

سنگ تراشي کرد و گفتي اي غفور

تو کجايي در ميان آسمان،

چند باشي پيش چشم ما نهان

خوب باشد گر بيايي در زمين

در بر ما يا الله العالمين،

خانه ي سنگي تراشم بهر تو

چاکر درگاه باشم بهر تو

ادامه شعر
شاعر دقیقی | ديوان دقيقي

شب سياه بدان زلفکان تو ماند

شب سياه بدان زلفکان تو ماند

سپيد روز بپاکي رخان تو ماند

عقيق را چو بسايند نيک سوده گران

که آبدار بود، با لبان تو ماند

ببوستان ملوکان هزار گشتم بيش

گل شکفته برخسارگان تو ماند

دوچشم آهو و دو نرگس شکفته ببار

درست و راست بدان چشمکان تو ماند

ادامه شعر
شاعر سعدی | بوستان سعدی

خدا ترس را بر رعیت گمار

خدا ترس را بر رعیت گمار

که معمار ملکست پرهیزگار

بد اندیش تست آن و خونخوار خلق

که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست بدست کسانی خطاست

که از دستشان دستها برخداست

نکو کار پرور نبیند بدی

چو بد پروری خصم خون خودی

ادامه شعر
شاعر صفاي اصفهاني | ديوان حکيم صفاي اصفهاني

در منقبت حضرت ثامن الائمه علي بن موسي الرضا ع...

امروز باز گيتي در نشو و در نماست

حشرست اينکه در بنه بوستان بپاست

اجساد سر زدند باشکال مختلف

با تا الف قيامت موعود گشت راست

سر زد ز خاک سبزه بشکل زبان مار

زاب کبود رنگ که مانند اژدهاست

داود وار مرغ سليمان بصرح کوه

اندر ترانه ئيست کزان کوه پر صداست

ادامه شعر
شاعر حافظ | ديوان حافظ شيرازي

قوت شاعره ي من سحر از فرط ملال

قوت شاعره ي من سحر از فرط ملال

متنفر شده از بنده گريزان ميرفت

نقش خوارزم و خيال لب جيحون مي‌بست

با هزاران گله از ملک سليمان مي‌رفت

مي‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت

من همي‌ديدم و از کالبدم جان مي‌رفت

چون همي‌ گفتمش اي مونس ديرينه ي من

سخت مي‌گفت و دل‌آزرده و گريان مي‌رفت

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

عدل و انصاف و راستی باید

عدل و انصاف و راستی باید

ور خزینه تهی بود شاید

نکند هرگز اهل دانش و داد

دل مردم خراب و گنج آباد

پادشاهی که یار درویشست

پاسبان ممالک خویشست

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۱

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

ادامه شعر
شاعر عطار | دیوان عطار نیشابوری

۳

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

ادامه شعر

عکس نوشته

شعر های منتخب روز انتخابی سردبیر ادامه عکس نوشته ها

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید